ایمان مومنی

حرفی برای گفتن ندارم.تنها گاهی چیزهایی در کله ی بی صحابم میچرخد. بعد فکر می کنم بد نیست بنویسمشان.بعد هم این جنایت یا خیانت یاهر چه هست را مرتکب می شوم.یعنی می نویسمشان.

یک شعر

این کهنه ترین پیرهنی است که به من می آید.

سالها در لباس فضا نورد زمین را دیده ام.

و وقتی بلند شدم 

در انتهای سیاه چاله ای ذهنی

نفس می کشیدم هنوز.

 

این برازنده ترین فضاست .

که من حفر می کنم 

در عطش نور و نفس.

 

باید به سیاره ام برگردم.

بهمن 92

+ ایمان مومنی ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٩
comment نظرات ()

یک شعر

فکرها

به چیز فکرمی کردند/می باریدند 

به چیزی درپشت /به چیزی در جلوی فکر 

درونی تر از بیرون

آسمان فکر بود /رگبار ...

 

فکرهایم که بند آمد 

چترم را فروختم

آسمان آبی بود

خیس شدم.

 

خرداد86

+ ایمان مومنی ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٤
comment نظرات ()

یک شعر

از دور  که حرفها کهنه می شود    به چشم،

دوباره مرزی را بیاورم ،عبور کنم

که باز   کهنه شوم.

 

که باز   بنشینم و شماره کنم 

گُذری را که از من و’ منظره   می افتد 

به چشم می آیدوُ   می افتد.

 

از دوباره یِ دور ،   دورتر روم

بازی   دور خودش بچرخد 

ولحظه:

به لحظه     مشایعتم کند.

 

بالای چشمهایم :  کوه بود

بالای کوه  وُ ابروهام: آسمان،

و بالایِ آسمان:

آسمان وُ آسمان .

+ ایمان مومنی ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٩
comment نظرات ()

یک شعر

(تغزل به وقت بیکاری)

 

از شنبه که بر خط ایستاده، وُ  خیابان که  از ادامه وُ رود ...به رسیدن وُ دریا ...موج می شود، می زند به ساحل وُ سنگهاش ،صدفهاش ... می ماند.

 

اتوبوسی که می رسد آرام 

اتوبوسی در ته...

تهِ  خط.

 

  و ماهیها ، آرام از پنجره لیز می خورند، می آیند ، کنار صدفها وُ تخت من ...

من

گمانم بیدار می شوم،

چند تایی حباب می ترکانم 

چیزی می گویم ...

و باز ، چند تایی حباب...

 

   بر تقویم تا چند قرن آینده ، برای چند لحظه ،هر روز شنبه است...

 

امروز را  که شنبه است.

می خواهم

از خط عبور کنم 

سوار ماهی شوم 

بی خیال شنبه چند قرن آینده...

هی حباب بترکانم 

هی بترکانم...

 

 

 

 

 

+ ایمان مومنی ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۳
comment نظرات ()

یک شعر

(گذشته از باد و پنهانی...)

 

با باد که می دویدم 

تندی گذشت.

 

من اما تندتر دویدم تابرسم  به باد    وُ

پنهان شوم پشتش،

باد اما پشت خودش پنهان بود.

 

 

از: دو هوا، یاد گرفته بود وزیدن را،   پنهانی.

که خورده بودند توی سر هم   وُ

بعد  گیج 

گذشته بودند از  خودشان.

 

من هم دویدم  وُ  قسمتی از خودم را جا گذاشتم پشتم ،پنهانی.

و دو هوایی  شدم.

اوَلیَم رفت لب چشمه ،

یکیشان ماند: آب بخورد     شکمش باد بخورد .

دیگری اما تشنه برگشت  وُ گفت 

 هر چه بادا باد.

 

و دومیَم  که اصلا خود باد بود [پنهانی]...

 

 

که ناگهان رسیدیم به هم وُ     رفتیم توی شکم هم وُ   

بعد منگ

دویدیم در هم وُ


گذشتند ازخودشان .

....

وَ باد هم که البته بر  باد رفت.

+ ایمان مومنی ; ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٠
comment نظرات ()

قسمتی از یک داستان بلند و ناتمام

اما آن روز برای ما ساکنان ساختمان البرز اتفاق عجیبی افتاد. صبح شنبه ،وقتی از خواب بیدار شدیم ،همه با تصویر عینی رویاهایمان روبرو شدیم، که با چهره هایی زمینی در برابرمان حاضر شدند و حضور بی چون چرایشان را به ما اعلام کردند.

اوایل صبح در حالی که میان خواب بیداری در رخت خواب غلت می زدم،صدایی لرزان و نا مفهوم می شنیدم:

__پاشو ،پاشو پسر جون،چقدر می خوابی ،بلند شو جیگرم...

و من که فکر می کردم این صداها مربوط به خوابهایم است،سعی می کردم بیشتر خودم را به خواب فرو ببرم.تا ببینم گوینده ی این سخنان مهر آمیز کیست که از من می خواهد بلند شوم!؟ یعنی در همان خواب بیدار شوم و او را ببینم،شاید بعدش اتفاقهای جالبی بیفتد...

اما وقتی  احساس کردم کسی  لحاف را از رویم کنار زد،  پهلویم دراز کشید و در آغوشم گرفت، در حالی که مدام در گوشم حرفهای عاشقانه می زد. چشمهایم را باز کرد وبا چهره ی جادوگری پیر و وحشتناک روبرو شدم.

ناگهان از رخت خواب بیرون پریدم ، فریاد زدم و خودم را به دیوار چسباندم

که بعد همان چهره گفت:

__نترس پسر جون ، نترس ، من دختر رویاهاتم

__چی!؟ چطور اومدی تو خونه ی من !؟با من چیکار داری!؟ دختر رویا دیگه کدوم صیغه ای یه؟! تو کی هستی!؟

__نترس پسر جان ، نترس من از توی ذهن خودت اومدم بیرون.

بعد با لبخندی عشوه گرانه که حالت وحشتناکتری به چهره اش می داد به من نگاه کرد ، و مقدار متنابهی  چشم وابرو و ناز و کرشمه آمد.و من که در آن لحظه خیال کردم می خواهد مرا بخورد یا شکنجه کند ،بی اختیار فریادی بلند کشیدم.

__اوآآآ،چرا داد می زنی، من که باهات کاری ندارم. خوب نگام کن شاید بشناسی ،من فکرها و رویاهای خودتم.

با این جمله انگار کمی از بابت شکنجه خیالم راحت شد. کمی مکث کردم تا روانم به حالت عادی برگردد، و به چهره اش دقت کردم با وجود ظاهر وحشتناکش به نظرم آشنا  می آمد. با این همه گفتم:

__یعنی چی؟ چرا چِرت و پِرت می گی  ؟فکرها و خیالاتتم دیگه چیه؟ نکنه برای دزدی اومدی تو خونه ی من. گدای بی سر و پا !

که با گریه گفت:

__به من می گی گدا !؟ اگه من این شکلیم تقصیر خودته ، بهت که گفتم :من  فکرها و خیالات خودتم. نمی دونم چطور شد از ذهنت اومدم بیرون.اما تو خیلی پررو و بی ادبی...

کمی دلم برایش سوخت ، در عین حال در حین گریه کردن انگار چهره اش بیشتر به نظرم آشنا آمد.
__ گریه نکن ...ببخشید... خیلی خوب... بسته دیگه....باشه...باشه... ببخشید دیگه...

وقتی اینطور دید بلندتر گریه کرد، و من هم بیشتر دلداریش دادم. همینطور که داشتم اشکهایش را پاک می کردم  ناگهان دستم را گرفت و گفت:

__دوستم داری!؟

__چی!؟

__بغلم کن، ماچم کن.

گفتم: ووووای وووای ووای، اینجا چه خبره!

تلفن زنگ زد.

__علو ناصر خوبی!

نادر بود دوست و همسایه ام . در آن لحظه نیاز داشتم چیز هایی که اتفاق افتاده بود با شخص دیگری در میان بگذارم.فکر کردم شاید دیوانه شده ام یا اینکه اینها همه توهم است.  گفتم:

__نادر، نمی دونی چه خبره! نمی دونم چطور باید بگم...

__از خونتون صدای فریاد شنیدم ،گفتم بهت یه زنگ بزنم ،نکنه تو هم با تصویر عینی رویاهات روبرو شدی؟!

__ رویا که چه عرض کنم .اما تو از کجا می دونی ؟ نکنه تو هم...

__آره بابا ،منم تازه دیدمش، راستی مال تو چه جوریه؟ خشگله ؟آدمه؟ زنه یا مرد؟

در حالی که دستم را کنار گوشی گرفته بودم تا پیر زن صدایم را نشنود، گفتم:

__نه بابا ، یه عجوزه ی زشت و چندش انگیز.

__ [صدای خنده]

__زهر مار ! کجاش خنده داشت. اولش داشتم ازترس میمُردم.حالا واقعا تصویر ذهن خودمه ؟ مال تو چه جوریه؟

__یه دختر جیگر ،باید ببینیش.فقط یه کم خجالتی یه .

__ اِی بمیری...شانس ما رو نگا کن.ای ی ی ی ی

__صبح که پاشدم دیدم نشسته رو مبل ، وقتی دیدمش جا خوردم .گفتم :ببخشید شما کی هستین؟ یه جور نازی گفت :من تصویر عینی رویاهاتم.  تنها اشکالش اینه که نمی زاره بهش نزدیک بشم.

__عجب بابا ! مال من برعکسه .انگار نیاز به محبت داره.

__راستی رویای فرشته و جواد کوهستانی هم زده بیرون.الان تلفنی با فرشته صحبت میکردم ،   میگفت :رویاش شکل بابای خدا بیامرزشه. وقتی بیدار شده باباشو دیده فکر کرده مرده رفته اون دنیا. بعد فهمیده  این ذهن خودشه.

__عجب!

__رویای جواد کوهستانی هم یه کلاغه.بعد از اینکه با فرشته تلفنی صحبت کردم، زنگ زد گفت: یه کلاغ اومده تو خونش بیرون نمی ره، مدام بالای سرش پرواز می کنه و غار غار می کنه. منم بهش گفتم احتمالا تصویر عینی ذهن خودشه. باورش نشد.: می گفت :مگه میشه!  هنوز هم شک داره . زنگ بزنم بهش بگم ذهن تو هم عینیت پیدا کرده شاید باورش شد.کار نداری فعلاً.

__نه ببین...

__الان کار دارم. تا بعد...

صدای بوق تلفن مثل جیغی حاصل از فلاکت و نومیدی در گوشم پیچید. کمی در همان حالت ماندم و به پیرزن  رویاهایم که با همان حالت عشوه گرانه به من نگاه می کرد خیره ماندم. وقتی دید  به او نگاه می کنم لبخندش بازتر شد وچندبار چشمهایش را باز و بسته کرد.

آه سردی از نهادم بلند شد. گوشی را گذاشتم.گفت:

__ببین، من اهل گردش و خرج و ماشین و این برنامه ها نیستم.چیزی که برام مهمه فقط عشقه.

گفتم: نه بابا!  

گفت:زن بابا!

ادمه مطلب را بخوانید

ادامه مطلب
+ ایمان مومنی ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٧
comment نظرات ()

یک داستان

به خواهرم آتنا که این داستان را دوست دارد

(درخت بودن)

درختی که در باغچه کاشته بودم  برگ نداشت،رشد می کرد، اما همینطور خشک مانده بود. یک روز که سر گرم تماشای باغچه بودم.فکر کردم باید کاری بکنم.تصمیم گرفتم درخت بودن را یادش بدهم.

جلوتر رفتم ،روی پاهایم ایستادم وگفتم:

__ببین درخت جان،درخت بودن اینطوری است که باید همینطور که رشد می کنی برگ در بیاوری... می فهمی!؟

مثل یک درخت خشک ومنگ ، بر وبر داشت به من نگاه می کرد، و انگار اصلا چیزی از حرفهایم نمی فهمید!

تصمیم گرفتم مسئله را به صورت عملی برایش توضیح بدهم.

روی پاهایم نشستم و دستهایم را کمی بالاتر آوردم تا شبیه به نهال کوچکی شوم.

__ ببین درخت عزیز ،درخت بودن اینطوری است که: اول نهال کوچکی هستی وبرگهای کمی داری...

 دوتا از انگشتهایم را مثل دوتابرگ از مشتهایم بازکردم.

__...بعد بیشتر رشد می کنی وبرگهای بیشتری در می آوری...

در حین گفتن این جمله دوتا دیگر از انگشتهایم را باز کردم، دستهایم را بالاترگرفتم و روی پاهایم بلند تر شدم.

__...رشد می کنی و برگهای بیشتری در می آوری...

باز بلندتر شدم و انگشتهایم را باز کردم.

__ رشد می کنی و برگهای بیشتری در می آوری ، رشد می کنی ، برگ در می آوری، برگ در می آوری ، برگ در می آوری ،رشد می کنی پرنده ای روی شاخه هایت می نشیند  برگ در می آوری باد می آید رشد می کنی...

اما او مثل یک درخت خنگ ،کلا حواسش جای دیگر بود ، و داشت به علفهایی که زیر پایش سبز شده بود نگاه می کرد.

من همینطور ادای درخت در آوردم . و سعی کردم هر طور شده درخت بودن را به او بفهمانم.

__ هی رشد می کنی  ، هی برگ در می آوری ، هی برگ در می آوری ، هی رشد می کنی...

احساس کردم دارم هی برگ در می آورم. خواستم چیزی  بگویم:

__هی....بر...ر....م...آ....ی....ه....

احساس کردم دارم هی رشد می کنم و  هی برگ در می آورم. 

هی رشد کردم،هی برگ در آوردم،  هی رشد کردم ، هی برگ در آوردم...تا یک درخت بزرگ و تنومند شدم ،اما هنوز داشتم هی رشد می کردم و هی برگ در می آوردم.

درخت روی پاهایش ایستاد ، جلوتر آمد وگفت:

__ببین پسر جان ، آدم بودن اینطوری است...

+ ایمان مومنی ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۳۱
comment نظرات ()

در دل

چه چیز گم می شود ؟\ که شهر لج می کند و هرچیز تنها شبیه خودش می ماند\پس فکرهای دیگرم را در کجای  جایِ دیگر پیدا کنم؟  \که اطراف همه کپی اطراف است \و کلمات تنها تا مرز کلمه بلدند\اگر تمام انگشتهای دنیا را هم ردیف کنم \خیلی مانده   تا   خیلی مانده...\پس می نشینم همین جا و صداهایی را  که بلدم در می آورم\دوباره از عابران هرروز حرفهای تکراری بشنوم  بروم سر کوچه همانها را بلغور کنم\ دوباره در دستشویی یبوست فکرهایم را دوره کنم و آنقدر زور بزنم تا مثلا کون ادبیات را پاره کنم...

 

+ ایمان مومنی ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۳٠
comment نظرات ()

این شعر را تند بخوانید

(تاکتیک)

در سبقت  بی نهایت ثانیه ی ساعت

عقربه ای که عقب بماند برنده است.

 

تیک تا ک تیک...

 

زمان :مانند زمین گرد است

ومی چرخد.

 

تیک تاک...

 

این    تاک،   برمرداب می روید.       تیک...

از این       تاک،     نمی توان شراب ساخت.     تیک...

 

تا کمر در ساعت فرو رفته ام.

 

تاک   تیک   تاک  تیک...

 

از بس شمردم     تیک،       گرفتم.        تاک تیک  تاک...

 

دستی از میان عقربه ها  بیرون می آید

(حال) را از حلقومم بیرون می کشد.     تاک تیکتیک...

 

(...پیش از این ) از چرخ دنده هایش دود میشود.   تاکتاک تیک...

 

(بعد از این...)را در خود حبس می کند به من نمی دهد.   تاک...

 

هرگز به  لحظه ی بعد نمی رسی  تیک    نمی رسی تاک   نمی رسی تیک نمی رسی تاک   نمی رسی  تاک  نمی رسی تیک نمی رسی  تیک  نمی رسی  تاک نمی...

 نمی رسی!

 

می دوی و تنها زمین زیر پایت می غلتد.

 

حبابهایی  بر ساعت

کسی در مرداب غرق شده است.

 

تابستان ٨۴

+ ایمان مومنی ; ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

شعر بهرام اردبیلی

...عشق در قبیله من

خنکای برف است وشعور ضمنی آب

هفت دروازه آسمان از آن هفت پیکر ناظم

من اگر کفنی داشتم

نگاه به لیلی میکردم و میمردم...

(بهرام اردبیلی)

+ ایمان مومنی ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

یک شعر

 

 

حرفهای باد   در گوش پنجره می پیچد

شهر   از ترس خانه   به جهان پناهنده می شود

بی معر فت  از پشت بوته سر ک می کشد   

 تا هجاها را بشنود.

عصیان خانه ...

 حرفهای باد...

صدای پنجره...

ترس شهر...

خانه ای در مرکز سقل جهان.

 

سکوهای پرتاب از عمق چیزی نمی گویند

سقوط فاصله ها را تفسیر می کند

 

در میان زمین و آسمان

 حفره ای    تمام اقیانوس را می بلعد

و تو :   آن ماهی ای که به برج خیره شده در خلاء جان می دهد

 

زنان ملافه پوش    مرا می ترسانند

ارواحی شهوت ران که تسخیر می کنند .

من    بلند می شوم   

سه بار نامم را تکرار می کنم

و بعد...

هیچ اتفا قی نمی افتد

 

باد   بلند می شود

ملافه ها را به خانه می آورد...

و پوست واستخوانها  در انفجاری

پراکنده می شوند در کهکشان

صبح    به جنازه ای نگاه می کردم که با خورشید بالا می آمد.

 

ورفتگر   که پیام آور طلوع است.

 

بی معرفت از خودش  نام زدایی می کند

پنجره در باد غیژ غوژ می شود

وملافه ها یی سر گردان

در خانه که   دیگر نمی تر سانند.

 

    آبان ٨۶

 

+ ایمان مومنی ; ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٥
comment نظرات ()

یک داستان

         به اندره تارکوفسکی و آینه اش

(خانه)

  ١

آسمان آبی افتاد کف کوچه ی خاکی.

ومن به هسته ی خرمایی که کاشته بودم گفتم:هر روز بزرگتر  می شوی رفیق،

مادرم داشت باغچه را آب می داد، و آب بر خاک می ریخت  تا وقتی به یاد هسته ی خرمایم می افتم بوی خاک هم بلند شود.

البته دوستهای دیگری هم داشتم:

یک سگ بوقی ، که اسمش را  جو   گذاشته بودم ،

با هم چقدر در  دشت و کوه و جنگل ِ کاغذ دیواری به دنبال ماجرا گشتیم

[یادم نیست کِی فراموش شد، کجا  گمش کردم]

 وگاهی که در آفتاب_سایه ی اتاق و گرد وخاک بلند شده از اشیاء

کنار پنجره می غلتیدم

چه خواب آلودگی ِ سر زنده ای داشت.

آنروزها خواب پرنده ای را میدیدم که به خانه امان آمد، اسیر شد تا بازی کند با من،

یک روز باد می آید... پنجره باز می شود...پرنده از پنجره می پرد و... می رود.

  ٢

دوستهایی داشتم:

از جمله دوچرخه ای که پدرم خریده بود ، وبه پره هایش منگوله های رنگی شب نما آویخته بودم.

و ماه که پشت پنجره بود .بر آسمانِ پشت بام و آسمانِ حیاط و آسمانِ کوچه ی پشتی هم بود.

گاهی دوستیم با ماه را فراموش می کردم.و وقتی دوباره می دیدمش یادم می آمد.[به حساب این روزها]مثلا می شد یک شبانه_روز، یابه مدت هشت ساعت ،یا ده روز تمام یادم می رفت که ماه دوست من است. وبعد در لحظه ای پای پنجره می رفتم.یا در هر جای دیگری که بودم به آسمان نگاه می کردم،ماه را می دیدم ویادم می آمد که ماه دوست من است.

انگار ماه مرا صدا می کرد ومن رو به آسمان سربرمی گرداندم تا پیمان دوستیمان را یاد آور شویم.

 

یک  عصر که در کوچه امان دوچرخه سواری می کردم.به آسمان نگاه کردم وماه را دیدم که تازه سر زده بود ویادم آمد که، ماه دوست من است.

بعد باخودم تکرار کردم : ماه دوست من است .ماه دوست من است. ماه...

بعد به خیابا ن پیچیدم ودیدم که ماه از کوچه امان  آمده به خیابان.باخودم گفتم،ماه دوست من است.

بعد به خیابان دیگری پیچیدم در حالی که چشم به آسمان دوخته بودم و باز آن جمله ی راز آمیز را تکرار کردم. ماه...

خلاصه آنقدر از این خیابان به آن خیابان و از این کوچه به آن کوچه پیچیدم که دیگر مطمئن شدم که ماه تنها وتنها دوست من است.مرا می بیند.و از میان تمام آدمها فقط به دنبال من می آید.

بااین که می دانستم گم شده ام اما خوشحال بودم.تنها نبودم.ماه همراهم بود.

٣

حالا سالهاست که اینجایم.در محاصره ی خیابانهایی که نمی شناسم. زنجیر دوچرخه ام هم  افتاده است.برای تعمیر کردنش آنقدر با آن ور رفته ام که دستهایم سیاه وروغنی  شده.  دیگر حسابی گم شده ام.

البته حالا می دانم که ماه دوست کسی نیست.و از تمام خیابانها دیده می شود.

 امروز  دیگر آن جوانه هسته خرما ، آن سگ بوغی...وتمام آن آب نباتهایی که زود تمام می شد خوشحالم نمی کند.هر چند دنبال چیز تازه ای هم نیستم. شاید به این دلیل که هر چیزی یک روز تمام می شود.

بااین همه برای پیدا کردن راه آنقدر گرد خودم وخیابانها گشته ام که حالا تمام جهان گرد سرم می گردد.

آن روزها هم می گردید...سر گیجه نبود.یکی از بازیهایم بود: آنقدر می چرخیدم که جهان یادش می رفت بایستد.بعد من می استادم وبه جهان نگاه می کردم که مثل دیوانه ها تنها بلد بود بچرخد.

جهان تا امروز می چرخد .من دیگر بچه نیستم.یا...شاید جهان ایستاده واین نگاه من است که می چرخد.به هر حال به دلیل گردش جهان یا به هر دلیل دیگری من آدم دیگری شده ام.

 زنجیر دوچرخه ام افتاده است .دستهایم سیاه و روغنی است.

شب وا رفته بر آسفالت.شب سیاه وروغنی است.

تصمیمم را گرفته ام:یک روز بلند میشوم.شب را تعمیر می کنم.رکاب زنان بر می گردم. وبه ماه پشت پنجره می گویم : چطوری رفیق!

 

+ ایمان مومنی ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۸
comment نظرات ()

یک شعر

(صداهای ناقلا)

صداهایی خسته و آویزان  ،از مخفیگاهشان می پرند بیرون

نزدیک میشوند، نزدیکتر می شوند  ،می گویند: بگو، مر ابگو

از وسط اول و آخر   بگو

بادست و دهان و آن جایت  بگو

قشنگ بگو

برای گم شدگان در راه با پای لنگ بگو

از هر طرف که ما می رویم تو دنبالمان بیا ،تا پیدایمان کردی بگیرمان و فقط بگو

زود بگو، زودتر بگو ،پس چرا نمی گویی ،بگو دیگر، بگو،  جان مادرت بگو...

    من بر وبر نگاهشان می کنم ومی گویم :حالا که این طور است اصلا نمی گویم

کلماتم را می فرستم مرخصی،

 خودم را می برم پیش فصلها

به برگ وآسمان و پرنده و رود و جنگل نگاه می کنم ونمی گویم

برای خودم لالایی می خوانم،

می زنم خودم  را به راههایی که بلد نیستم و لب وا نمی کنم

باج نمی دم به گمرک و

سر سطر، گازش را می گیرم ،می روم و اصلا نمی گویم.

   بعد آنها گریه شان می گیرد ،با چشمهای وق زده اشان بروبر نگاهم میکنند

 و می گویند

از وسط و اول و آخر می گویند

با شور می گویند

از وقتی  بهار رفت و پاییز نبود و زمستان کور شد و تابستان مرد می گویند

خودشان را چنگ می زنند،مو ها وپوستشان را می کنند ومی گویند

از باغهایی که من نیستم در آنها می گویند

در راههایی که دیوهای سه شاخ  خون_ذوق می شوند از دیدن هر رونده می گویند

برای بهانه های بچه ی تخس بی مَه مِه می گویند

الاف می کنند بچه های محل را،پولشان را می گیرند مثلا،می روند بستنی یخی بخرند اما سر کوچه که رسیدند فقط می گویند

دنبال دخترهای محل می افتند که آمار بگیرند،آمار که گرفتند ضایعشان می کنند ومی گویند

برای غربتیهای کور و گدا وکچل

 از نبش آرزو وکوچه باغ بهار و جوی عسل می گویند

دفتر را باز نمی کنند،نعره می زنندکه جبرئیل بیاید...نمی آید

گریه می کنند که عزرائیل بیاید...وقتی نمی آید،

آنها هم لج می کنند و فقط می گویند

نه خانه را جارو میزنند،نه ظرف می شورند مدام ریخت وپاش می کنند و می گویند

 

خوب بگویند!

 

+ ایمان مومنی ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۱
comment نظرات ()

یک شعر(قدیمی)

((...؟))
       
حتی اگر تمام رفتگرها کشاورز باشند
و بذرهایی را که قدم‌های من در شهر کاشته‌اند
درو کنند
هیچ در  یا  هیچ دیواری خواهد فهمید
که درس‌های ما در کلاس‌های دبستان گچ بود  تخته بود؟
         □
خانم معلمی که شبیه خط کش بود
آیا راست می‌گفت                   که پشت سرش چشم دارد؟
آیا بلد نبودنی‌ها را بلد بود؟

آیا توانست پسر همسایه‌شان را  فراموش کند؟
     □

 

پنجرۀ خانۀ همسایۀ روبرویمان              آنروزها
رنگ خاکستری داشت؟
یا خاطره‌ها غبار گرفته‌اند؟
      □
به کدام برگ بگویم            که پاییز در راه است؟
پاییز در کوچه پشتی است
هنوز به محله ما نرسیده
      □
در کنار درمانگاهی‌ست
آیا بیماران، دربارۀ پرستاری که با روپوش سفید و کفش‌های پاشنه بلند.
به صورتشان فوت می‌کند
چه فکر می‌کنند؟
فوت پرستار شفا می‌دهد؟
             □                                           
آیا هر روز نویدی تازه است؟
آیا من برای روز نویدی تازه  دارم؟
یا آفتاب با دیدن من از ادامه دادن  ناامید می‌شود؟

 

کوه‌های روبرو چه می‌گویند؟
می‌گویند: ما چراغ‌هایمان را نمی‌فروشیم؟
              □
برف‌پاک‌کن‌های ماشین حرفی برای گفتن داشتند
در میان جملۀ ناتمامشان باران بند آمد وهوا آفتابی شد
باید دوباره برف‌پاک‌کن‌ها را روشن کنیم
تا شب را از شیشه‌ها پاک کند
و آفتاب امیدوار شود
       □                                                                   
آن ظهر برفی
کلاغ، خیره به آسمان
به چه فکر می‌کرد؟
اینکه:  برف‌ها چطور بدون بال فرود می‌آیند؟
 

کمی صبر کن صبحانه پنیر می‌خوریم
        □
کسی که در باد می‌دود
به کدام سمت می‌وزد؟
جایی که باد از آنجا می‌آید؟
        □
برای رفتن به سمت ابر
آدرس را از که بپرسم؟
از دریا؟
              □                                                                                    
آیا در وقت رعد
گلوی آسمان خراشیده می‌شود؟
        □
چه کسی می‌داند؟
غروب، چند رنگ نارنجی دارد؟
        □
چرا خورشید از تمام شدن روز عصبانی‌ست؟
        □
آیا تمام روزهای گذشته، دیروز بوده‌اند؟
                □
... تا وقتی که من در انتهای کوچه کسی را پیدا کنم که بی‌آنکه نامم را به او گفته باشم.
خودش آن را از پیش حدث بزند.                                                          
و شهر،  که گندمزار است
آیا گیاه‌هایی که در کوچه سبز شده‌اند
درو کردنی هستند؟
        □
پس صندلیم در آفتاب به چه فکر می‌کند؟
آیا فکر می‌کند، با سایه‌اش شب را خلق کرده؟
آیا فکر می‌کند،  چوب برتر از درخت است؟
آیا جنگل را فراموش کرده؟
که کلکسیون فصل‌ها بود
وقتی از آسمان آن ابر  برگ می‌بارید.
                  □
چطور می‌توانست نامم را بداند؟
من که آن را به او نگفته بود م.
                  □                                                               
در کدام راه باید کسی را دید که آینه را شکسته باشد. و گریخته باشد؟
کسی که در راه برگشت به خودش
هنوز غبار را نشانه‌ای از غبار میداند
                 □
[من در کجای زمان گم شده‌ام]

[ که اینچنین به بوی شب آغشته ام] فروغ
                 □
این راهرو تا کجا راهرو است؟  تا جای دیگر؟

می‌شود به پاییز گفت: برگ خشک؟

باید،  باید را می‌گفتم؟
                 □
جهان را به چه نامی صدا کنم؟
نام رمزم؟
نام رمزم را فراموش کرده‌ام.

کسی را گم کنید تا پیدایم کند
                  □                                                                                  
این فرش،  چرا نمی‌تواند ما را به گذشته برد؟

آینده کجاست؟  روبرو.

اما این راهرو  هر روز  راهروتر می‌شود

کافکا، در هیچ اطاقی را نخواهد کوبید.

این راهرو،  پر از برگ‌های پاییزی است.
پر از ماشین‌های اسقاطی.

چرا کسی برگ‌ها را پارو نمی‌کند؟

آیا راهرو هیچ ارتباطی با رگ‌های من داشت؟

پس قلب ساختمان در کجا می‌تپد؟
         □
از فردا نمی‌ترسم،  روبرو را می‌بینم
اما خاطره‌ها از پشت چاقو می‌کشند.
         □
چاقو در آفتاب بود.                                                                                


زمستان ٨۵

+ ایمان مومنی ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٥
comment نظرات ()

تکه ای از شعر (...؟ )

...

...پس صندلیم در آفتاب به چه فکر می کند ؟

آیا فکر می کند با سایه اش شب را خلق کرده؟

آیا فکر می کند چوب برتر  از در خت است؟

آیا جنگل را فراموش کرده،که کلکسیون فصلها بود؟

 

...

زمستان٨۵

+ ایمان مومنی ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٢
comment نظرات ()

یک شعر

از کجای بیابانی که با خورشید بی بهانه بلند می شود با گرد وُ می رود به آسمان... شروع کنم؟

منی که می خواستم تمام احاطه ی اطراف را بشکنم

تا به صدای ناب چشمه برسم

وقت گریز از شهر وکینه.

 

در کدام خیابان گم می شوم؟

این فکرها مرا به کدام بی راهه می برند

که همه صورتک می زنند وُ

 می ترسم در فرار از می ترسم.

 

به پرندگان قسم

به برج بلند

به تمام احاطه ی اطراف

که روزی خورشید بلند می شود وُ 

 هجوم کلمات مرا از دفتر و کاغذ می برد

 فکر هایم را چال می کنم در خاک باغچه...

و در تاکسی به آن مردک می گویم:

یابووو    آن گوشه ی خیابان  خون بود

این گوشه پشم

گوشت احمق گند می زند به سوپ بعد از ظهر

و نمک سود وُ فلفل باج خور طعم تلخ ایرانی است

همه ی حرفها یک حرف نیست

که چوب هم از دو سر گُهی می شود...

اما کرایه دادم وپیاده شدم.

 

من باید مشتم را باز کنم  بهار را به دختری هدیه دهم تا شکوفه بزنم.

من باید بلندشوم  تا سر کوچه بروم   به بغال بگویم  شیر یارانه ای هنوز مشتری دارد.

من باید هر چه می دانم را در فرقون بریزم ببرم آنجا که عرب نی انداخت.

من باید زنگ بزنم 118شماره ی خودم را بپرسم  بعد با خودم تماس بگیرم حسابی اختلاط کنیم با هم...

من سرطان هر روز از اول صبح تا آخر شب ،کلمه وُ کتاب وُ ولش کن بابا ، تف به گور پدرت ،آه درخت پر برگ، اوه پرنده ی زیبا،وای سریال سگ مصب، هی برج حرام زاده... دارم.

رفتارم را از آیینه کپی بر نمی دارم.

چشمهایم در ندارد ، پلک دارم

در نزن، حالا حالا خوابم.

+ ایمان مومنی ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۱
comment نظرات ()

یک چیز

واقعا چرا؟

چرا وقتی ...باسر میپرم از پنجره پایین،کله ام در آسفالت فرو می رود. و بعد کله ام را که از آسفالت در  می آورم سرم تیر می کشد؟

چرا وقتی... می روم دکتر ماجرا را تعریف می کنم. دکتر به گریه می افتد و می گوید:او هم امروز با سر از پنجره پریده پایین اما به جای آنکه سرش درد بگیرد فقط مرده است.و من میگویم:خوش به حالت دکتر جان! و او می گوید :بد به حالت جوان!وبعد که بر می گردم وُ لبهای خانم منشی را یک ماچ آب دار  میکنم، آب ماچمان آنقدر می چکد که دکتر غرق می شود در ماچ؟

چرا وقتی ...با دوست دخترم :منشی ، شنا کنان  می رویم پیش [خا...] تا خطبه بخواند وبه عقد موقت هم در آوردمان. منشی خطبه می خواند و بدون رضایت خودش به عنوان همسر دوم ما را (یعنی من و [خا...]را) به عقد داعم هم در می آورد؟و چرا وقتی [خا ...]را طلاق می دهم می رود با یک نفر دیگر؟

چرا وقتی...باد می آید وُ مرا در کوچه عقبی هل می دهد،و هی دستهایم می چرخند وهی پاهایم برعکس می روند. و بادی هم که بر عکس می آید یک جوب رااز آن طرف می آورد- عقبکی-و ما ، من و جوب  به هم می رسیم و جوب می افتد در من و باد ها می روند کسان دیگر را هل بدهند ؟

چرا وقتی...آن یارو از کانال کولر به من نگاه می کتد من حواسم نیست ؟و هیچ وقت هم کسی را که از کانال کولر به من نگاه می کند ندیدم؟و هی در کانال کولر داد می زنم:هی( کسی که از کانال کولر به من نگاه می کنی)می یای با هم دوست بشیم؟اما( کسی که از کانال کولر به من نگاه می کند) جواب نمی دهد. و دیروز هم که رفتم در کولر( کسی را که از کانال کولر به من نگاه می کند )ندیدم. و هیچ وقت دیگر هم ندیدمش.که البته چشمهایش آبی است و موهایش فر است.شبها هم در کولر می خوابد.

چرا وقتی ...کلم برقی را روشن کردم وشروع کردم به خواندن داستانی که برنده ی مسابقه ی تند نویسی فیلهای بدون خرطوم شده بود.ناگهان فهمیدم در وسط بازی فوتبال ضرافه ها و خر مگسها گل دوازدهم را هم خورده ام. کاپیتان وز وز کنان آمد وگفت: هوی ی ی حواست کجاست!  در دروازه  بازه  حیای گربه که دستش به گوشت می رسه!!! ومن از دیوار همسایه بالا رفتم تا دستکشهای دروازه بانی ام را که دختر همسایه به جای شورت پوشیده بود از پایش در آورم. و گفتم: بچه ها هنوز تا آخر همسایه خیلی وقت هست.ما می تونیم جام رو بالای سر ببریم.روحیتون رو حفظ کنین. به بازی احساسی رو نیارین.ناگهان دختر همسایه با کون چنان می پرد روی سرم،که سرم در کونش فرو می رود،...و فیلها را در تاریکی می بینم که هی مرا خرطوم مالی می کنند وُ می گویند :این دیگه چیه؟

 چرا وقتی...روی صندلی نشستم صندلی با پایه هایش دوید تا سر کوچه .و آنجا دیدم صندلیها مسابقه ی آدم دوانی گذاشته اندوُ همه در بزرگراه همت سوار ما شده بودند. که صابر محمدی را در میان دونده ها دیدم که چهار نعل داشت پنج نعل دیگر هم انگار قرض گرفته بودوُ گفت : هی مومنی یکی از اسبهای تماشاچی رو تو پنجاه هزار دلار شرط بندی کرده...که ناگهان چشمم رفت در پای دختری که در کنکور چرت می زد روی صندلی بغل...افتادم ،وُ خونم ریخت برپهنه ی بزرگراه همت در مسیر شرق به غرب؟

چرا وقتی... کتاب را باز کردم کلمات پریدند بیرون.من را هی بالا انداختند.هی گفتند: تو ما را زندانی کرده بودی. تو یه قهرمانی. که در میانشان منشی را دیدم و گفتم:ماچ رو بده بیاد؟

چرا وقتی... منشی که دور بود ماچ سرخش را فرستاد.ماچ پرواز کنان آمد و به جای لبهایم- اشتباهی- بر کف پایم نشست. قلقلکم آمد و آنقدر خندیدم....آنقدر خندیدم...آنقدر...که ناگهان منشی را با ماچش قورت دادم؟

چرا وقتی...احمد رضا احمدی داشت معاینه ام می کرد .گفت : از شعرای جدید چه خبر؟ گفتم : چند وقتیه شعرم نمی یاد دکتر.او هم گفت:موقتیه جانم ،موقتیه،خودش درست می شه .نیاز به دارو نداری...

+ ایمان مومنی ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٩
comment نظرات ()

 

کلم:میوه ی ممنوعه ایست که کوفتمان باد

+ ایمان مومنی ; ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٢
comment نظرات ()

یک شعر

این شعر رو بیشتر  دوستان شنیدن یا خوندن اما چون خیلی دوستش دارم میذارمش اینجا.

(مارش یا آواز!)

بر اثر برخورد با کبوتری سقوط کرد

هواپیمایی که بر پشت بام خانه مان افتاده بود

من به خلبان گفتم :

که جنگ خیلی بد است

بعد شعرهایم را برایش خواندم.

در باک هواپیمایش آب و دانه ریختم

تا پرواز را شکل دیگری یاد بگیرد.

حالا جلد شده

و هر روز که از آسمان  خانه امان می گذرد

برایش دست تکان می دهم.

اما... چطور بگویم...

آوازهای عجیبی می خواند...

 

+ ایمان مومنی ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۳
comment نظرات ()

استعاره ها ی نه چندان تازه

درباره ی کشور گل

من در کشور گل زندگی می کنم.ما در اینجا گلها را دوست داریم و به آنها احترام می گذاریم.عشق گلها در پوست وخون ماست.ما در کوچه ها وخیابانهای کشورمان گلهای بسیاری کاشته ایم.و باغبانهای حرفه ای را برای نگهداری و آبیاری از آنها استخدام کرده ایم.من شخصا جزو گروه فدائیان گل هستم.ما [اعضای گروه فدائیان گل]در تمام مدت با اصلحه در خیابانها حضور داریم و مراقبیم کسی گلها را نچیند یا به آنها بی احترامی نکند.در قانون اساسی کشور من جرایم مختلفی برای بی احترامی یا چیدن گلها در نظر گرفته شده.جریمه ها بر اساس نوع گلها عبارتند از:

چیدن یک گل داوودی ۶ ماه زندان.بی احترامی به آن ٣ ماه زندان.چیدن یک گل نیلوفر ۵ سال زندان . بی احترامی به آن٢ سال زندان.و ١٢ ضربه شلاق.چیدن گل سرخ و لاله ٢ سال زندان.و بی احترامی به آنها:اعدام.وغیره...

نظام حکومتی کشور من نظام گلها نام دارد.در ضمن ما هر شهروند کشورمان را یک گلکار می نامیم.میلیونها گلکار در کشور من زندگی می کنند.

رهبرملی کشور من غلوم باغبون نام دارد.چندین سال پیش مردم ما به رهبری غلوم باغبون برعلیه نظام جبارانه ی قبلی که به گلها احترام نمی گذاشت.قیام کردیم و پیروز شدیم.غلوم باغبون به حکومت رسید وانقلاب ما انقلاب گلها نام گرفت.

بله...غلوم باغبون: مرد توانا و مهربانی که گل انقلاب ما را کاشت.به آن آب داد و از آن مراقبت کردتاشکوفا شود . بزرگ و بزرگتر شود.تا شاید یک روز تمام جهان توانند رایحه ی خوش وعطر دل انگیزش را استشمام کنند.

در کشور من هر فردی موظف است هر روز یک گل بکارد و از آن مراقبت کند.اگر کسی  بتواند فدای یک گل یا حکومت گل شود او شهید وقهرمان است.ما او را با احترام در خاک می گذاریم.  بر مزارش گلهایی می کاریم. و کسانی که جرم سنگینی مرتکب می شوند یا به گلها بی احترامی میکنند را بر خاک این گلها به هلاکت می رسانیم.

غلوم باغبون در سخنرانیهایش در مورد این گلهای شهید صحبت می کند. و به جوانان [که آنان را :غنچه های نوشکفته و گلهای جوان خطاب میکند] توصیه می کند از راه روش  آنان پیروی کنند.غلوم باغبان اهمیت زیادی به این نوع از گلها [جوانان]میدهد.  او در سخنرانیهایش از همه می خواهد  به مسائل و مشکلات آنها رسیدگی شود.از جمله:

١.چگونگی رشد و شاخه برگ گرفتن این گلها

٢.در مواردی نگهداری آنها در فضای بسته و آکواریومی.و رساندن نور آب به مقدار نیاز.

٣.در صورت لزوم سم پاشی وحرص آنها.

سخنرانهای غلوم باغبون در جمع گلکاران متعهد و انقلابی کشورمان صورت می گیرد و با شعارها ی آنها  همراه است. تمام رسانه های صوتی وتصویری بیانات ایشان را به صورت مستقیم پوشش می دهند.و بلند گوها آن را با صدای بلند در سرتاسر کشور پخش می کنند.و [کسانی که شامه ی درستی داشته باشند عطر سخنانش را استشمام می کنند.]

این سخنرانیها در میدان اصلی کشورمان صورت می گیرد.خیابانها به شکل  گلی  طراحی شده که  مرکز آن تخمدانش است مرکز کشور گل نیز این میدان است و تمام راههایش  از این جا میگذرد.

مجسمه ای از غلوم باغبون در این میدان ساخته شده.که بایک کلاه نمدی و بیلی در دست در میان گلها ایستاده.دستش راسایبان چشمها کرده و به دور دستها خیره شده.

انگار دارد به کوهای بلند وسربرافراشته ی کشورمان که پوشیده از گلهاست نگاه میکند.انگار دارد به آینده ی این آب وخاک فکر می کند.و تدبیری برای فرزندان وجوانانش که گلهای باغ این سرزمینند می اندیشد.

 

 

 

 

+ ایمان مومنی ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٦
comment نظرات ()

یک شعر

(خودکار در جایگاه اتهام)

درختهای پیش به سوی باد را      باش!

که از خود بیرون می روند با برگ.

برگهای از خود، از درخت

بیرون رونده را        باش!

 

ساعت ظهر بالاتر می افتد از خود ، از صبح

صبح اما جلوتر است.

نورهای در خود  ، در زمان

 نفوذ کننده را       باش!

 

ساعت را همینجا نگه می دارم،

وغروب و شب را حذف می کنم،

باشد برای شعر مبادا.

حرفهای بی خود   از عقب   به لشکری صدا    به نعره ای  قسم خورنده را       هستی ! ؟    

 

 

 

+ ایمان مومنی ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٩
comment نظرات ()

یک شعر

دویدن تا سر کوچه و باز آمدن .

راهی است که کلمات راقدم به قدم، گم میکند و میشکند

تا کی!   و کمی صبر کن!   و دیگر دیر است!

پس ...بروم.

 

حالا  سر از پنجره به کوچه خم میشود      باد کجا بود؟

وحالا... از پنجره به کوچه که خم میشوم باسر      کجاست باد؟

 

باتک تک سنگها درد دل کردن و پاسخ نشنیدن

 محال نیست.

اگر تا سر کوچه دویده بودی و باز آمده بودی

 میدانستی چه می گویم.

 

حالا   که در این لحظه هستم

من و لحظه با هم حال نمی کنیم،

پس دوباره تا سر کوچه می دوم

عجیب است، لحظه هم خود را کش می آورد

 ودر برگشت هم با من است

(این-لحظه )    را میگویم

و باز چه عجیب است که این لحظه در لحظه هستم

گمانم لحظه هم می داند عجیب است

 

یک روز،  یا گم می شوم

یا به لحظه می گویم :   برو گم شو!

حالا ببین!

+ ایمان مومنی ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٤
comment نظرات ()

یک داستان

امشب با بچه ها در خیابان ول می گشتیم و به زنها و دخترها از ١ تا ١٠٠ نمره میدادیم .رکورد امشب ٧٨ بود...خسته شدیم.پس کمی در پارک نشستیم تا خستگیمان در رود.

در رفت...

بلند شدیم برویم.

 مجتبا گفت: بچه ها من حالشو ندارم پا شم .تا خونه کلی راهه. من دیگه خسته شدم. می خوام همینجا بمونم.

خندیدیم...

ممد مهندس دستش را دراز کرد تا مجتبا آن را بگیرد و بلند شود

 .دست یک دوست وقتی میخواهد دوستش را در بلندکردن بار سنگینی کمک کند. آن بار مجتبا بود

_من که گفتم. می خوام همینجا بمونم.من دیگه خسته شدم. تا فردا از سرما میمیرم و راحت  می شم!

_چیه.نکنه یه چیز کلفت زیرته خوشت اومده دیگه نمی خوای بلند شی.

نه چیز کلفتی زیر مجتبا بود و نه در شلوارش ریده بود. شوخی نمی کرد .او دیگر خسته شده بود.

ما از مجتبا خواهش کردیم که بلند شود و با ما بیاید.گفتیم که او دوست ماست ونمی خواهیم بمیرد.او گفت هر چند دوست ماست اما نمیتواند خواهش ما را قبول کند .چون دیگرخسته شده.

ایستادیم تا حرفهای آخر را با او بزنیم. چون احتمالاٌ دیگر هیچ وقت او را نمی دیدیم.کمی در مورد رمان آخر ریچارد براتیگان و همین طور در مورد تریسترام شندی صحبت کردیم. وبعد وقت رفتن رسید.صابر گریه کرد. من هم داشت گریه ام می گرفت اما خودم را نگه داشتم.در لحظه وداع مجتبا گفت:

_بچه ها: هر کس فکر می کنه- دیگه خسته شده- همین الان تصمیمش رو بگیره و همینجا بمونه. 

اما ما چندان احساس خستگی نمیکردیم.

_خداحافظ مجتبا.برای همیشه!

_خداحافظ بچه ها!

رفتیم...

حالا که من دارم اینها را می نویسم. همه در خانه هایمان هستیم.تا فردا مجتبا از سرما مرده.به نظرم باید یک زنگ به موبایلش بزنم.ببینم اگر هنوز نمرده یا تصمیمش عوض نشده و به خانه اشان بر نگشته.بروم پیشش .گمانم: من هم دیگر خسته شده ام.  

 

+ ایمان مومنی ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٤
comment نظرات ()

 

...تو

خواننده ی ریا کار

ای همسان

ای برادر من...

    (بودلر)

+ ایمان مومنی ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٩
comment نظرات ()

یک شعر

 ازدور که به جا ذبه ات می رسم

گشوده باش

تا در پیرهنی مشترک جا بگیریم.

هر چند عا بران خیره نگاهمان می کنند

وپلیس آجیر می شود.

 

لحنمان رسمی است

ناممان رسمی است

حواس عابران و نیمکت پارک رسمی  است

زیبایی تو و پلنگ من رسمی است

لباسها و بدنهامان رسمی است

حتی آسمان آبی هم رسمی است

چرا؟

آن سوی طناب را تو بگیر

این سو را من

آنقدر بکشیم تاااا...

اما برنده همان بازنده است

من این بازی را دوست ندارم

 

ببین:کلماتم رها نمی شوند

چرا به دنبال پیامم!؟

...طناب رها کن

و با من تا سر خط بیا

بعضی بازیها بازنده ندارد...

+ ایمان مومنی ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٥
comment نظرات ()

یک شعر

(پشه گیر کلک)
عنکبوت فکر می تند به گردم
وقتی سرم بر بالشت٬
تا پشه های ماه آزارم ندهند٬
وقتی که نیش تا بناگوش 
  باز... می شود  
 که بخندی؟

ومی خوابد‌‌ عنکبوت وُ میتنم با  یا هو وُ یا حق   تار  ‌تا ماه.
و از‌ هر‌ طرف پشه...
و از هرطرف خندهء ماتیک در وسط گیس...

وزنجیرهایِ به گردِپاهایم را با پاهایم می برم کنار ریل
تا وقتی قطار گذشت...
نه! باز نشد که باز شود گرهء گیسهایت از گرد پام٬
ــ تار بتند عنکبوت بر چشمهات
تا شیطان را گول نزنی که گولت بزند
که اینطور با نگاهت مرا دربه در پاشنهء...  
  از در  در آمدی وُِ ...
با گیسهای در به در شده ات.

که تاب نخورد ٬ نخورند عنکبوت ٬وقتی معاشقه می کرد با عنکبوته٬
وقتی تو گیسهایت را تاب می دادی وُ می خندیدی در آینه به من
  میان من وُِتو٬ این پشه گیر ِکلک٬
ومن از خودبه در به درشدم ...
تاماه تار تنیدم وُِ به گرد تنت تاب خوردم با تو
در میان خنده ها و نازهای آن دو عنکبوت
که جای تو عنکبوت را بوسیدم٬ و عنکبوت تو را
و تا آمدم بگیرمت تار عنکبوت مرا پس زد
وزوز کنان آمدی نیش زدی نیمه شب خون لبهایم را

از این جهان به جهان دگر...
 که ریشه هایش در خاک این جهان
 وعنکبوتها و پشه هایش در این جهان
و من در این جهان وُ تو در آن جهان
باگیسهایی که به گِردهِ پایم٬
و هیدیگر در کدام جهان؟  تا رویِ دیگر ِتو را به من نشان بدهد.

پشت سرم بو میکشند وُ وزوز می کنند٬نمیدانم چرا پشه ها این قدر عاشقمند٬
ریل قطار را صاف بگذارم ٬از نردبانش بالا روم ٬
بروم ٬ببینم این ماهِ خندانِ گیس دراز  می داند؟!
ـــــ  می دانی...
+ ایمان مومنی ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٤
comment نظرات ()

يک شعر

(بدوی)
نخ استوا را میکشم
چادر زمین می افتد
لخت
گرد افتاب میرقصد
تا بر همه جایش
برابر بتابد
+ ایمان مومنی ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٠
comment نظرات ()

 

يک شعر
 (شناسنامه)
 یک ماهی تازه گرفته ام
شعری که جان میدهد
 پدرم میگوید :
 اینقدر قلابت را در کتابها نینداز
ماهی خریدن پول میخواهد
 غرق شده ای پسر غرق شده ای ...
نه آنقدر درخودم شنا کرده ام
که دیگر غرق نمی شوم
  مادرم میگوید:
 دستشویی .ظرفها نشسته مانده اند ... 
گاهی از آب لوله کشی هم ماهی گرفته ام
 توری انداخته اند برای ماهیها
 یک تور مسافرتی که در کویر بر پا شد
برای زیارت معبد استخوان ماهی
 فرار نکنید
نمیدانم چرا فرار کرد
 او که گفت:
 حالا شما کمی از خودتان حرف بزنید
 دستم را از جیبم بیرون آوردم
 و ماهیهایی را نشانش دادم
 که از شادی دیدار هوا می رقصیدند
 یا آن یکی که گفت :
 مرض داری؟
 دکتر برایم اعتقاد تجویز کرده
 داروخانه چی که روغن ماهی می کشید گفت :
 شما که اجدادتان مومن بودند چرا؟
 مادرم نامم را ایمان گذاشت
 تا جبران نداشته هایم باشد
 نامها چیزهای عجیبی هستند
 نمیدانم مارا میچسبانند به آنها
 یا آنها را به ما
 شما هم می توانید هر چه خواستید صدایم کنید
 مثلا یکی از کتابهایم به من میگوید
بچه نیچه
{دریای این شهرم و تمام رودها در من گل آلود}
 ماهی؟ نمیدانم شاید داشته باشم
غارم؟ گوشه تاریک شهر است
 سرم را به دیوارش میکوبم
 پشه ای از گوشم
کرمی از کنار دهانم بیرون می آید
 حیف پیامبر عزیز
 اینجا کوهستان نیست
 مار زیر ماشین رفت
 و پاسبان باتونش را بر سر عقاب کوبید
 چون به کاری وارد نیستم
 کتابها راهم میدهند
 نشسته ام و موج موج ورق میزنم
 فرار نکنید
 تنهامراقب باشید غرق نشوید
 آنقدر در خودم شنا کرده ام
که تمام شهر دریاست
این حرفها حباب است
 مادرم گفت :ظرفها ...
پدرم گفت:این شعرها و دری وری ها...
 بروم ظرفها را بشورم...
+ ایمان مومنی ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٠
comment نظرات ()

یک شعر

      (من منم؟)
با چند نفر که خودش بودند جا عوض میکرد
کفشهای بی صاحب کسی        گرد دادگاه را قدم میزد
ودر لباسهایی متفاوت نقش بازی میکرد.
  
    قاضی :لطفا سکوت را رعایت کنید  وگرنه اخراجم میکنم.
    سرها و صداهایی هم شکل
    کوتاه شد.
 
   
  دادستان آنقدر خودش را سوال پیچ  کرد   که پرونده اش پیچیده شد.                          
   وکیل در جواب خودش افتاد  و  بیرون نیامد.
   و  شاهد که حافظه بی سر پایی داشت   دائم به خودش سوگند خورد.
   
  دوباره صداها سر کشی کرد و سقف سکوت شکسته شد.
  قاضی چکش را به سرش کوبید  و  صلاحیت خودش را نپذیرفت...
کفشهایی که مدام صاحب عوض میکرد
وچند نفر با یک نفر که خودش بودند جا عوض میکرد... 
+ ایمان مومنی ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٠
comment نظرات ()

يک شعر

         (جیغ)
در تمام میدانها شاخ به شاخ شده اند
 چراغ قرمز     دربرابر      گاوهای اسپانیایی
خون ایگناسیو را بالا آورده
لورکا با گیتار برقییش زیر ماه ایستاده۰
+ ایمان مومنی ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٠
comment نظرات ()

← صفحه بعد