ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

 

يک شعر
 (شناسنامه)
 یک ماهی تازه گرفته ام
شعری که جان میدهد
 پدرم میگوید :
 اینقدر قلابت را در کتابها نینداز
ماهی خریدن پول میخواهد
 غرق شده ای پسر غرق شده ای ...
نه آنقدر درخودم شنا کرده ام
که دیگر غرق نمی شوم
  مادرم میگوید:
 دستشویی .ظرفها نشسته مانده اند ... 
گاهی از آب لوله کشی هم ماهی گرفته ام
 توری انداخته اند برای ماهیها
 یک تور مسافرتی که در کویر بر پا شد
برای زیارت معبد استخوان ماهی
 فرار نکنید
نمیدانم چرا فرار کرد
 او که گفت:
 حالا شما کمی از خودتان حرف بزنید
 دستم را از جیبم بیرون آوردم
 و ماهیهایی را نشانش دادم
 که از شادی دیدار هوا می رقصیدند
 یا آن یکی که گفت :
 مرض داری؟
 دکتر برایم اعتقاد تجویز کرده
 داروخانه چی که روغن ماهی می کشید گفت :
 شما که اجدادتان مومن بودند چرا؟
 مادرم نامم را ایمان گذاشت
 تا جبران نداشته هایم باشد
 نامها چیزهای عجیبی هستند
 نمیدانم مارا میچسبانند به آنها
 یا آنها را به ما
 شما هم می توانید هر چه خواستید صدایم کنید
 مثلا یکی از کتابهایم به من میگوید
بچه نیچه
{دریای این شهرم و تمام رودها در من گل آلود}
 ماهی؟ نمیدانم شاید داشته باشم
غارم؟ گوشه تاریک شهر است
 سرم را به دیوارش میکوبم
 پشه ای از گوشم
کرمی از کنار دهانم بیرون می آید
 حیف پیامبر عزیز
 اینجا کوهستان نیست
 مار زیر ماشین رفت
 و پاسبان باتونش را بر سر عقاب کوبید
 چون به کاری وارد نیستم
 کتابها راهم میدهند
 نشسته ام و موج موج ورق میزنم
 فرار نکنید
 تنهامراقب باشید غرق نشوید
 آنقدر در خودم شنا کرده ام
که تمام شهر دریاست
این حرفها حباب است
 مادرم گفت :ظرفها ...
پدرم گفت:این شعرها و دری وری ها...
 بروم ظرفها را بشورم...
+ ایمان مومنی ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٠
comment نظرات ()