ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

یک شعر

(پشه گیر کلک)
عنکبوت فکر می تند به گردم
وقتی سرم بر بالشت٬
تا پشه های ماه آزارم ندهند٬
وقتی که نیش تا بناگوش 
  باز... می شود  
 که بخندی؟

ومی خوابد‌‌ عنکبوت وُ میتنم با  یا هو وُ یا حق   تار  ‌تا ماه.
و از‌ هر‌ طرف پشه...
و از هرطرف خندهء ماتیک در وسط گیس...

وزنجیرهایِ به گردِپاهایم را با پاهایم می برم کنار ریل
تا وقتی قطار گذشت...
نه! باز نشد که باز شود گرهء گیسهایت از گرد پام٬
ــ تار بتند عنکبوت بر چشمهات
تا شیطان را گول نزنی که گولت بزند
که اینطور با نگاهت مرا دربه در پاشنهء...  
  از در  در آمدی وُِ ...
با گیسهای در به در شده ات.

که تاب نخورد ٬ نخورند عنکبوت ٬وقتی معاشقه می کرد با عنکبوته٬
وقتی تو گیسهایت را تاب می دادی وُ می خندیدی در آینه به من
  میان من وُِتو٬ این پشه گیر ِکلک٬
ومن از خودبه در به درشدم ...
تاماه تار تنیدم وُِ به گرد تنت تاب خوردم با تو
در میان خنده ها و نازهای آن دو عنکبوت
که جای تو عنکبوت را بوسیدم٬ و عنکبوت تو را
و تا آمدم بگیرمت تار عنکبوت مرا پس زد
وزوز کنان آمدی نیش زدی نیمه شب خون لبهایم را

از این جهان به جهان دگر...
 که ریشه هایش در خاک این جهان
 وعنکبوتها و پشه هایش در این جهان
و من در این جهان وُ تو در آن جهان
باگیسهایی که به گِردهِ پایم٬
و هیدیگر در کدام جهان؟  تا رویِ دیگر ِتو را به من نشان بدهد.

پشت سرم بو میکشند وُ وزوز می کنند٬نمیدانم چرا پشه ها این قدر عاشقمند٬
ریل قطار را صاف بگذارم ٬از نردبانش بالا روم ٬
بروم ٬ببینم این ماهِ خندانِ گیس دراز  می داند؟!
ـــــ  می دانی...
+ ایمان مومنی ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٤
comment نظرات ()