ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

یک شعر

 ازدور که به جا ذبه ات می رسم

گشوده باش

تا در پیرهنی مشترک جا بگیریم.

هر چند عا بران خیره نگاهمان می کنند

وپلیس آجیر می شود.

 

لحنمان رسمی است

ناممان رسمی است

حواس عابران و نیمکت پارک رسمی  است

زیبایی تو و پلنگ من رسمی است

لباسها و بدنهامان رسمی است

حتی آسمان آبی هم رسمی است

چرا؟

آن سوی طناب را تو بگیر

این سو را من

آنقدر بکشیم تاااا...

اما برنده همان بازنده است

من این بازی را دوست ندارم

 

ببین:کلماتم رها نمی شوند

چرا به دنبال پیامم!؟

...طناب رها کن

و با من تا سر خط بیا

بعضی بازیها بازنده ندارد...

+ ایمان مومنی ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٥
comment نظرات ()