ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

یک شعر

دویدن تا سر کوچه و باز آمدن .

راهی است که کلمات راقدم به قدم، گم میکند و میشکند

تا کی!   و کمی صبر کن!   و دیگر دیر است!

پس ...بروم.

 

حالا  سر از پنجره به کوچه خم میشود      باد کجا بود؟

وحالا... از پنجره به کوچه که خم میشوم باسر      کجاست باد؟

 

باتک تک سنگها درد دل کردن و پاسخ نشنیدن

 محال نیست.

اگر تا سر کوچه دویده بودی و باز آمده بودی

 میدانستی چه می گویم.

 

حالا   که در این لحظه هستم

من و لحظه با هم حال نمی کنیم،

پس دوباره تا سر کوچه می دوم

عجیب است، لحظه هم خود را کش می آورد

 ودر برگشت هم با من است

(این-لحظه )    را میگویم

و باز چه عجیب است که این لحظه در لحظه هستم

گمانم لحظه هم می داند عجیب است

 

یک روز،  یا گم می شوم

یا به لحظه می گویم :   برو گم شو!

حالا ببین!

+ ایمان مومنی ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٤
comment نظرات ()