ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

این شعر را تند بخوانید

(تاکتیک)

در سبقت  بی نهایت ثانیه ی ساعت

عقربه ای که عقب بماند برنده است.

 

تیک تا ک تیک...

 

زمان :مانند زمین گرد است

ومی چرخد.

 

تیک تاک...

 

این    تاک،   برمرداب می روید.       تیک...

از این       تاک،     نمی توان شراب ساخت.     تیک...

 

تا کمر در ساعت فرو رفته ام.

 

تاک   تیک   تاک  تیک...

 

از بس شمردم     تیک،       گرفتم.        تاک تیک  تاک...

 

دستی از میان عقربه ها  بیرون می آید

(حال) را از حلقومم بیرون می کشد.     تاک تیکتیک...

 

(...پیش از این ) از چرخ دنده هایش دود میشود.   تاکتاک تیک...

 

(بعد از این...)را در خود حبس می کند به من نمی دهد.   تاک...

 

هرگز به  لحظه ی بعد نمی رسی  تیک    نمی رسی تاک   نمی رسی تیک نمی رسی تاک   نمی رسی  تاک  نمی رسی تیک نمی رسی  تیک  نمی رسی  تاک نمی...

 نمی رسی!

 

می دوی و تنها زمین زیر پایت می غلتد.

 

حبابهایی  بر ساعت

کسی در مرداب غرق شده است.

 

تابستان ٨۴

+ ایمان مومنی ; ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
comment نظرات ()