ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

یک شعر

این شعر رو بیشتر  دوستان شنیدن یا خوندن اما چون خیلی دوستش دارم میذارمش اینجا.

(مارش یا آواز!)

بر اثر برخورد با کبوتری سقوط کرد

هواپیمایی که بر پشت بام خانه مان افتاده بود

من به خلبان گفتم :

که جنگ خیلی بد است

بعد شعرهایم را برایش خواندم.

در باک هواپیمایش آب و دانه ریختم

تا پرواز را شکل دیگری یاد بگیرد.

حالا جلد شده

و هر روز که از آسمان  خانه امان می گذرد

برایش دست تکان می دهم.

اما... چطور بگویم...

آوازهای عجیبی می خواند...

 

+ ایمان مومنی ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۳
comment نظرات ()