ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

یک شعر

از کجای بیابانی که با خورشید بی بهانه بلند می شود با گرد وُ می رود به آسمان... شروع کنم؟

منی که می خواستم تمام احاطه ی اطراف را بشکنم

تا به صدای ناب چشمه برسم

وقت گریز از شهر وکینه.

 

در کدام خیابان گم می شوم؟

این فکرها مرا به کدام بی راهه می برند

که همه صورتک می زنند وُ

 می ترسم در فرار از می ترسم.

 

به پرندگان قسم

به برج بلند

به تمام احاطه ی اطراف

که روزی خورشید بلند می شود وُ 

 هجوم کلمات مرا از دفتر و کاغذ می برد

 فکر هایم را چال می کنم در خاک باغچه...

و در تاکسی به آن مردک می گویم:

یابووو    آن گوشه ی خیابان  خون بود

این گوشه پشم

گوشت احمق گند می زند به سوپ بعد از ظهر

و نمک سود وُ فلفل باج خور طعم تلخ ایرانی است

همه ی حرفها یک حرف نیست

که چوب هم از دو سر گُهی می شود...

اما کرایه دادم وپیاده شدم.

 

من باید مشتم را باز کنم  بهار را به دختری هدیه دهم تا شکوفه بزنم.

من باید بلندشوم  تا سر کوچه بروم   به بغال بگویم  شیر یارانه ای هنوز مشتری دارد.

من باید هر چه می دانم را در فرقون بریزم ببرم آنجا که عرب نی انداخت.

من باید زنگ بزنم 118شماره ی خودم را بپرسم  بعد با خودم تماس بگیرم حسابی اختلاط کنیم با هم...

من سرطان هر روز از اول صبح تا آخر شب ،کلمه وُ کتاب وُ ولش کن بابا ، تف به گور پدرت ،آه درخت پر برگ، اوه پرنده ی زیبا،وای سریال سگ مصب، هی برج حرام زاده... دارم.

رفتارم را از آیینه کپی بر نمی دارم.

چشمهایم در ندارد ، پلک دارم

در نزن، حالا حالا خوابم.

+ ایمان مومنی ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۱
comment نظرات ()