ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

تکه ای از شعر (...؟ )

...

...پس صندلیم در آفتاب به چه فکر می کند ؟

آیا فکر می کند با سایه اش شب را خلق کرده؟

آیا فکر می کند چوب برتر  از در خت است؟

آیا جنگل را فراموش کرده،که کلکسیون فصلها بود؟

 

...

زمستان٨۵

+ ایمان مومنی ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٢
comment نظرات ()