ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

یک داستان

         به اندره تارکوفسکی و آینه اش

(خانه)

  ١

آسمان آبی افتاد کف کوچه ی خاکی.

ومن به هسته ی خرمایی که کاشته بودم گفتم:هر روز بزرگتر  می شوی رفیق،

مادرم داشت باغچه را آب می داد، و آب بر خاک می ریخت  تا وقتی به یاد هسته ی خرمایم می افتم بوی خاک هم بلند شود.

البته دوستهای دیگری هم داشتم:

یک سگ بوقی ، که اسمش را  جو   گذاشته بودم ،

با هم چقدر در  دشت و کوه و جنگل ِ کاغذ دیواری به دنبال ماجرا گشتیم

[یادم نیست کِی فراموش شد، کجا  گمش کردم]

 وگاهی که در آفتاب_سایه ی اتاق و گرد وخاک بلند شده از اشیاء

کنار پنجره می غلتیدم

چه خواب آلودگی ِ سر زنده ای داشت.

آنروزها خواب پرنده ای را میدیدم که به خانه امان آمد، اسیر شد تا بازی کند با من،

یک روز باد می آید... پنجره باز می شود...پرنده از پنجره می پرد و... می رود.

  ٢

دوستهایی داشتم:

از جمله دوچرخه ای که پدرم خریده بود ، وبه پره هایش منگوله های رنگی شب نما آویخته بودم.

و ماه که پشت پنجره بود .بر آسمانِ پشت بام و آسمانِ حیاط و آسمانِ کوچه ی پشتی هم بود.

گاهی دوستیم با ماه را فراموش می کردم.و وقتی دوباره می دیدمش یادم می آمد.[به حساب این روزها]مثلا می شد یک شبانه_روز، یابه مدت هشت ساعت ،یا ده روز تمام یادم می رفت که ماه دوست من است. وبعد در لحظه ای پای پنجره می رفتم.یا در هر جای دیگری که بودم به آسمان نگاه می کردم،ماه را می دیدم ویادم می آمد که ماه دوست من است.

انگار ماه مرا صدا می کرد ومن رو به آسمان سربرمی گرداندم تا پیمان دوستیمان را یاد آور شویم.

 

یک  عصر که در کوچه امان دوچرخه سواری می کردم.به آسمان نگاه کردم وماه را دیدم که تازه سر زده بود ویادم آمد که، ماه دوست من است.

بعد باخودم تکرار کردم : ماه دوست من است .ماه دوست من است. ماه...

بعد به خیابا ن پیچیدم ودیدم که ماه از کوچه امان  آمده به خیابان.باخودم گفتم،ماه دوست من است.

بعد به خیابان دیگری پیچیدم در حالی که چشم به آسمان دوخته بودم و باز آن جمله ی راز آمیز را تکرار کردم. ماه...

خلاصه آنقدر از این خیابان به آن خیابان و از این کوچه به آن کوچه پیچیدم که دیگر مطمئن شدم که ماه تنها وتنها دوست من است.مرا می بیند.و از میان تمام آدمها فقط به دنبال من می آید.

بااین که می دانستم گم شده ام اما خوشحال بودم.تنها نبودم.ماه همراهم بود.

٣

حالا سالهاست که اینجایم.در محاصره ی خیابانهایی که نمی شناسم. زنجیر دوچرخه ام هم  افتاده است.برای تعمیر کردنش آنقدر با آن ور رفته ام که دستهایم سیاه وروغنی  شده.  دیگر حسابی گم شده ام.

البته حالا می دانم که ماه دوست کسی نیست.و از تمام خیابانها دیده می شود.

 امروز  دیگر آن جوانه هسته خرما ، آن سگ بوغی...وتمام آن آب نباتهایی که زود تمام می شد خوشحالم نمی کند.هر چند دنبال چیز تازه ای هم نیستم. شاید به این دلیل که هر چیزی یک روز تمام می شود.

بااین همه برای پیدا کردن راه آنقدر گرد خودم وخیابانها گشته ام که حالا تمام جهان گرد سرم می گردد.

آن روزها هم می گردید...سر گیجه نبود.یکی از بازیهایم بود: آنقدر می چرخیدم که جهان یادش می رفت بایستد.بعد من می استادم وبه جهان نگاه می کردم که مثل دیوانه ها تنها بلد بود بچرخد.

جهان تا امروز می چرخد .من دیگر بچه نیستم.یا...شاید جهان ایستاده واین نگاه من است که می چرخد.به هر حال به دلیل گردش جهان یا به هر دلیل دیگری من آدم دیگری شده ام.

 زنجیر دوچرخه ام افتاده است .دستهایم سیاه و روغنی است.

شب وا رفته بر آسفالت.شب سیاه وروغنی است.

تصمیمم را گرفته ام:یک روز بلند میشوم.شب را تعمیر می کنم.رکاب زنان بر می گردم. وبه ماه پشت پنجره می گویم : چطوری رفیق!

 

+ ایمان مومنی ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۸
comment نظرات ()

یک شعر

(صداهای ناقلا)

صداهایی خسته و آویزان  ،از مخفیگاهشان می پرند بیرون

نزدیک میشوند، نزدیکتر می شوند  ،می گویند: بگو، مر ابگو

از وسط اول و آخر   بگو

بادست و دهان و آن جایت  بگو

قشنگ بگو

برای گم شدگان در راه با پای لنگ بگو

از هر طرف که ما می رویم تو دنبالمان بیا ،تا پیدایمان کردی بگیرمان و فقط بگو

زود بگو، زودتر بگو ،پس چرا نمی گویی ،بگو دیگر، بگو،  جان مادرت بگو...

    من بر وبر نگاهشان می کنم ومی گویم :حالا که این طور است اصلا نمی گویم

کلماتم را می فرستم مرخصی،

 خودم را می برم پیش فصلها

به برگ وآسمان و پرنده و رود و جنگل نگاه می کنم ونمی گویم

برای خودم لالایی می خوانم،

می زنم خودم  را به راههایی که بلد نیستم و لب وا نمی کنم

باج نمی دم به گمرک و

سر سطر، گازش را می گیرم ،می روم و اصلا نمی گویم.

   بعد آنها گریه شان می گیرد ،با چشمهای وق زده اشان بروبر نگاهم میکنند

 و می گویند

از وسط و اول و آخر می گویند

با شور می گویند

از وقتی  بهار رفت و پاییز نبود و زمستان کور شد و تابستان مرد می گویند

خودشان را چنگ می زنند،مو ها وپوستشان را می کنند ومی گویند

از باغهایی که من نیستم در آنها می گویند

در راههایی که دیوهای سه شاخ  خون_ذوق می شوند از دیدن هر رونده می گویند

برای بهانه های بچه ی تخس بی مَه مِه می گویند

الاف می کنند بچه های محل را،پولشان را می گیرند مثلا،می روند بستنی یخی بخرند اما سر کوچه که رسیدند فقط می گویند

دنبال دخترهای محل می افتند که آمار بگیرند،آمار که گرفتند ضایعشان می کنند ومی گویند

برای غربتیهای کور و گدا وکچل

 از نبش آرزو وکوچه باغ بهار و جوی عسل می گویند

دفتر را باز نمی کنند،نعره می زنندکه جبرئیل بیاید...نمی آید

گریه می کنند که عزرائیل بیاید...وقتی نمی آید،

آنها هم لج می کنند و فقط می گویند

نه خانه را جارو میزنند،نه ظرف می شورند مدام ریخت وپاش می کنند و می گویند

 

خوب بگویند!

 

+ ایمان مومنی ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۱
comment نظرات ()

یک شعر(قدیمی)

((...؟))
       
حتی اگر تمام رفتگرها کشاورز باشند
و بذرهایی را که قدم‌های من در شهر کاشته‌اند
درو کنند
هیچ در  یا  هیچ دیواری خواهد فهمید
که درس‌های ما در کلاس‌های دبستان گچ بود  تخته بود؟
         □
خانم معلمی که شبیه خط کش بود
آیا راست می‌گفت                   که پشت سرش چشم دارد؟
آیا بلد نبودنی‌ها را بلد بود؟

آیا توانست پسر همسایه‌شان را  فراموش کند؟
     □

 

پنجرۀ خانۀ همسایۀ روبرویمان              آنروزها
رنگ خاکستری داشت؟
یا خاطره‌ها غبار گرفته‌اند؟
      □
به کدام برگ بگویم            که پاییز در راه است؟
پاییز در کوچه پشتی است
هنوز به محله ما نرسیده
      □
در کنار درمانگاهی‌ست
آیا بیماران، دربارۀ پرستاری که با روپوش سفید و کفش‌های پاشنه بلند.
به صورتشان فوت می‌کند
چه فکر می‌کنند؟
فوت پرستار شفا می‌دهد؟
             □                                           
آیا هر روز نویدی تازه است؟
آیا من برای روز نویدی تازه  دارم؟
یا آفتاب با دیدن من از ادامه دادن  ناامید می‌شود؟

 

کوه‌های روبرو چه می‌گویند؟
می‌گویند: ما چراغ‌هایمان را نمی‌فروشیم؟
              □
برف‌پاک‌کن‌های ماشین حرفی برای گفتن داشتند
در میان جملۀ ناتمامشان باران بند آمد وهوا آفتابی شد
باید دوباره برف‌پاک‌کن‌ها را روشن کنیم
تا شب را از شیشه‌ها پاک کند
و آفتاب امیدوار شود
       □                                                                   
آن ظهر برفی
کلاغ، خیره به آسمان
به چه فکر می‌کرد؟
اینکه:  برف‌ها چطور بدون بال فرود می‌آیند؟
 

کمی صبر کن صبحانه پنیر می‌خوریم
        □
کسی که در باد می‌دود
به کدام سمت می‌وزد؟
جایی که باد از آنجا می‌آید؟
        □
برای رفتن به سمت ابر
آدرس را از که بپرسم؟
از دریا؟
              □                                                                                    
آیا در وقت رعد
گلوی آسمان خراشیده می‌شود؟
        □
چه کسی می‌داند؟
غروب، چند رنگ نارنجی دارد؟
        □
چرا خورشید از تمام شدن روز عصبانی‌ست؟
        □
آیا تمام روزهای گذشته، دیروز بوده‌اند؟
                □
... تا وقتی که من در انتهای کوچه کسی را پیدا کنم که بی‌آنکه نامم را به او گفته باشم.
خودش آن را از پیش حدث بزند.                                                          
و شهر،  که گندمزار است
آیا گیاه‌هایی که در کوچه سبز شده‌اند
درو کردنی هستند؟
        □
پس صندلیم در آفتاب به چه فکر می‌کند؟
آیا فکر می‌کند، با سایه‌اش شب را خلق کرده؟
آیا فکر می‌کند،  چوب برتر از درخت است؟
آیا جنگل را فراموش کرده؟
که کلکسیون فصل‌ها بود
وقتی از آسمان آن ابر  برگ می‌بارید.
                  □
چطور می‌توانست نامم را بداند؟
من که آن را به او نگفته بود م.
                  □                                                               
در کدام راه باید کسی را دید که آینه را شکسته باشد. و گریخته باشد؟
کسی که در راه برگشت به خودش
هنوز غبار را نشانه‌ای از غبار میداند
                 □
[من در کجای زمان گم شده‌ام]

[ که اینچنین به بوی شب آغشته ام] فروغ
                 □
این راهرو تا کجا راهرو است؟  تا جای دیگر؟

می‌شود به پاییز گفت: برگ خشک؟

باید،  باید را می‌گفتم؟
                 □
جهان را به چه نامی صدا کنم؟
نام رمزم؟
نام رمزم را فراموش کرده‌ام.

کسی را گم کنید تا پیدایم کند
                  □                                                                                  
این فرش،  چرا نمی‌تواند ما را به گذشته برد؟

آینده کجاست؟  روبرو.

اما این راهرو  هر روز  راهروتر می‌شود

کافکا، در هیچ اطاقی را نخواهد کوبید.

این راهرو،  پر از برگ‌های پاییزی است.
پر از ماشین‌های اسقاطی.

چرا کسی برگ‌ها را پارو نمی‌کند؟

آیا راهرو هیچ ارتباطی با رگ‌های من داشت؟

پس قلب ساختمان در کجا می‌تپد؟
         □
از فردا نمی‌ترسم،  روبرو را می‌بینم
اما خاطره‌ها از پشت چاقو می‌کشند.
         □
چاقو در آفتاب بود.                                                                                


زمستان ٨۵

+ ایمان مومنی ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٥
comment نظرات ()