ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

در دل

چه چیز گم می شود ؟\ که شهر لج می کند و هرچیز تنها شبیه خودش می ماند\پس فکرهای دیگرم را در کجای  جایِ دیگر پیدا کنم؟  \که اطراف همه کپی اطراف است \و کلمات تنها تا مرز کلمه بلدند\اگر تمام انگشتهای دنیا را هم ردیف کنم \خیلی مانده   تا   خیلی مانده...\پس می نشینم همین جا و صداهایی را  که بلدم در می آورم\دوباره از عابران هرروز حرفهای تکراری بشنوم  بروم سر کوچه همانها را بلغور کنم\ دوباره در دستشویی یبوست فکرهایم را دوره کنم و آنقدر زور بزنم تا مثلا کون ادبیات را پاره کنم...

 

+ ایمان مومنی ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۳٠
comment نظرات ()