ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

یک داستان

به خواهرم آتنا که این داستان را دوست دارد

(درخت بودن)

درختی که در باغچه کاشته بودم  برگ نداشت،رشد می کرد، اما همینطور خشک مانده بود. یک روز که سر گرم تماشای باغچه بودم.فکر کردم باید کاری بکنم.تصمیم گرفتم درخت بودن را یادش بدهم.

جلوتر رفتم ،روی پاهایم ایستادم وگفتم:

__ببین درخت جان،درخت بودن اینطوری است که باید همینطور که رشد می کنی برگ در بیاوری... می فهمی!؟

مثل یک درخت خشک ومنگ ، بر وبر داشت به من نگاه می کرد، و انگار اصلا چیزی از حرفهایم نمی فهمید!

تصمیم گرفتم مسئله را به صورت عملی برایش توضیح بدهم.

روی پاهایم نشستم و دستهایم را کمی بالاتر آوردم تا شبیه به نهال کوچکی شوم.

__ ببین درخت عزیز ،درخت بودن اینطوری است که: اول نهال کوچکی هستی وبرگهای کمی داری...

 دوتا از انگشتهایم را مثل دوتابرگ از مشتهایم بازکردم.

__...بعد بیشتر رشد می کنی وبرگهای بیشتری در می آوری...

در حین گفتن این جمله دوتا دیگر از انگشتهایم را باز کردم، دستهایم را بالاترگرفتم و روی پاهایم بلند تر شدم.

__...رشد می کنی و برگهای بیشتری در می آوری...

باز بلندتر شدم و انگشتهایم را باز کردم.

__ رشد می کنی و برگهای بیشتری در می آوری ، رشد می کنی ، برگ در می آوری، برگ در می آوری ، برگ در می آوری ،رشد می کنی پرنده ای روی شاخه هایت می نشیند  برگ در می آوری باد می آید رشد می کنی...

اما او مثل یک درخت خنگ ،کلا حواسش جای دیگر بود ، و داشت به علفهایی که زیر پایش سبز شده بود نگاه می کرد.

من همینطور ادای درخت در آوردم . و سعی کردم هر طور شده درخت بودن را به او بفهمانم.

__ هی رشد می کنی  ، هی برگ در می آوری ، هی برگ در می آوری ، هی رشد می کنی...

احساس کردم دارم هی برگ در می آورم. خواستم چیزی  بگویم:

__هی....بر...ر....م...آ....ی....ه....

احساس کردم دارم هی رشد می کنم و  هی برگ در می آورم. 

هی رشد کردم،هی برگ در آوردم،  هی رشد کردم ، هی برگ در آوردم...تا یک درخت بزرگ و تنومند شدم ،اما هنوز داشتم هی رشد می کردم و هی برگ در می آوردم.

درخت روی پاهایش ایستاد ، جلوتر آمد وگفت:

__ببین پسر جان ، آدم بودن اینطوری است...

+ ایمان مومنی ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۳۱
comment نظرات ()