ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

قسمتی از یک داستان بلند و ناتمام

اما آن روز برای ما ساکنان ساختمان البرز اتفاق عجیبی افتاد. صبح شنبه ،وقتی از خواب بیدار شدیم ،همه با تصویر عینی رویاهایمان روبرو شدیم، که با چهره هایی زمینی در برابرمان حاضر شدند و حضور بی چون چرایشان را به ما اعلام کردند.

اوایل صبح در حالی که میان خواب بیداری در رخت خواب غلت می زدم،صدایی لرزان و نا مفهوم می شنیدم:

__پاشو ،پاشو پسر جون،چقدر می خوابی ،بلند شو جیگرم...

و من که فکر می کردم این صداها مربوط به خوابهایم است،سعی می کردم بیشتر خودم را به خواب فرو ببرم.تا ببینم گوینده ی این سخنان مهر آمیز کیست که از من می خواهد بلند شوم!؟ یعنی در همان خواب بیدار شوم و او را ببینم،شاید بعدش اتفاقهای جالبی بیفتد...

اما وقتی  احساس کردم کسی  لحاف را از رویم کنار زد،  پهلویم دراز کشید و در آغوشم گرفت، در حالی که مدام در گوشم حرفهای عاشقانه می زد. چشمهایم را باز کرد وبا چهره ی جادوگری پیر و وحشتناک روبرو شدم.

ناگهان از رخت خواب بیرون پریدم ، فریاد زدم و خودم را به دیوار چسباندم

که بعد همان چهره گفت:

__نترس پسر جون ، نترس ، من دختر رویاهاتم

__چی!؟ چطور اومدی تو خونه ی من !؟با من چیکار داری!؟ دختر رویا دیگه کدوم صیغه ای یه؟! تو کی هستی!؟

__نترس پسر جان ، نترس من از توی ذهن خودت اومدم بیرون.

بعد با لبخندی عشوه گرانه که حالت وحشتناکتری به چهره اش می داد به من نگاه کرد ، و مقدار متنابهی  چشم وابرو و ناز و کرشمه آمد.و من که در آن لحظه خیال کردم می خواهد مرا بخورد یا شکنجه کند ،بی اختیار فریادی بلند کشیدم.

__اوآآآ،چرا داد می زنی، من که باهات کاری ندارم. خوب نگام کن شاید بشناسی ،من فکرها و رویاهای خودتم.

با این جمله انگار کمی از بابت شکنجه خیالم راحت شد. کمی مکث کردم تا روانم به حالت عادی برگردد، و به چهره اش دقت کردم با وجود ظاهر وحشتناکش به نظرم آشنا  می آمد. با این همه گفتم:

__یعنی چی؟ چرا چِرت و پِرت می گی  ؟فکرها و خیالاتتم دیگه چیه؟ نکنه برای دزدی اومدی تو خونه ی من. گدای بی سر و پا !

که با گریه گفت:

__به من می گی گدا !؟ اگه من این شکلیم تقصیر خودته ، بهت که گفتم :من  فکرها و خیالات خودتم. نمی دونم چطور شد از ذهنت اومدم بیرون.اما تو خیلی پررو و بی ادبی...

کمی دلم برایش سوخت ، در عین حال در حین گریه کردن انگار چهره اش بیشتر به نظرم آشنا آمد.
__ گریه نکن ...ببخشید... خیلی خوب... بسته دیگه....باشه...باشه... ببخشید دیگه...

وقتی اینطور دید بلندتر گریه کرد، و من هم بیشتر دلداریش دادم. همینطور که داشتم اشکهایش را پاک می کردم  ناگهان دستم را گرفت و گفت:

__دوستم داری!؟

__چی!؟

__بغلم کن، ماچم کن.

گفتم: ووووای وووای ووای، اینجا چه خبره!

تلفن زنگ زد.

__علو ناصر خوبی!

نادر بود دوست و همسایه ام . در آن لحظه نیاز داشتم چیز هایی که اتفاق افتاده بود با شخص دیگری در میان بگذارم.فکر کردم شاید دیوانه شده ام یا اینکه اینها همه توهم است.  گفتم:

__نادر، نمی دونی چه خبره! نمی دونم چطور باید بگم...

__از خونتون صدای فریاد شنیدم ،گفتم بهت یه زنگ بزنم ،نکنه تو هم با تصویر عینی رویاهات روبرو شدی؟!

__ رویا که چه عرض کنم .اما تو از کجا می دونی ؟ نکنه تو هم...

__آره بابا ،منم تازه دیدمش، راستی مال تو چه جوریه؟ خشگله ؟آدمه؟ زنه یا مرد؟

در حالی که دستم را کنار گوشی گرفته بودم تا پیر زن صدایم را نشنود، گفتم:

__نه بابا ، یه عجوزه ی زشت و چندش انگیز.

__ [صدای خنده]

__زهر مار ! کجاش خنده داشت. اولش داشتم ازترس میمُردم.حالا واقعا تصویر ذهن خودمه ؟ مال تو چه جوریه؟

__یه دختر جیگر ،باید ببینیش.فقط یه کم خجالتی یه .

__ اِی بمیری...شانس ما رو نگا کن.ای ی ی ی ی

__صبح که پاشدم دیدم نشسته رو مبل ، وقتی دیدمش جا خوردم .گفتم :ببخشید شما کی هستین؟ یه جور نازی گفت :من تصویر عینی رویاهاتم.  تنها اشکالش اینه که نمی زاره بهش نزدیک بشم.

__عجب بابا ! مال من برعکسه .انگار نیاز به محبت داره.

__راستی رویای فرشته و جواد کوهستانی هم زده بیرون.الان تلفنی با فرشته صحبت میکردم ،   میگفت :رویاش شکل بابای خدا بیامرزشه. وقتی بیدار شده باباشو دیده فکر کرده مرده رفته اون دنیا. بعد فهمیده  این ذهن خودشه.

__عجب!

__رویای جواد کوهستانی هم یه کلاغه.بعد از اینکه با فرشته تلفنی صحبت کردم، زنگ زد گفت: یه کلاغ اومده تو خونش بیرون نمی ره، مدام بالای سرش پرواز می کنه و غار غار می کنه. منم بهش گفتم احتمالا تصویر عینی ذهن خودشه. باورش نشد.: می گفت :مگه میشه!  هنوز هم شک داره . زنگ بزنم بهش بگم ذهن تو هم عینیت پیدا کرده شاید باورش شد.کار نداری فعلاً.

__نه ببین...

__الان کار دارم. تا بعد...

صدای بوق تلفن مثل جیغی حاصل از فلاکت و نومیدی در گوشم پیچید. کمی در همان حالت ماندم و به پیرزن  رویاهایم که با همان حالت عشوه گرانه به من نگاه می کرد خیره ماندم. وقتی دید  به او نگاه می کنم لبخندش بازتر شد وچندبار چشمهایش را باز و بسته کرد.

آه سردی از نهادم بلند شد. گوشی را گذاشتم.گفت:

__ببین، من اهل گردش و خرج و ماشین و این برنامه ها نیستم.چیزی که برام مهمه فقط عشقه.

گفتم: نه بابا!  

گفت:زن بابا!

ادمه مطلب را بخوانید

ادامه مطلب
+ ایمان مومنی ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٧
comment نظرات ()