ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

یک شعر

(تغزل به وقت بیکاری)

 

از شنبه که بر خط ایستاده، وُ  خیابان که  از ادامه وُ رود ...به رسیدن وُ دریا ...موج می شود، می زند به ساحل وُ سنگهاش ،صدفهاش ... می ماند.

 

اتوبوسی که می رسد آرام 

اتوبوسی در ته...

تهِ  خط.

 

  و ماهیها ، آرام از پنجره لیز می خورند، می آیند ، کنار صدفها وُ تخت من ...

من

گمانم بیدار می شوم،

چند تایی حباب می ترکانم 

چیزی می گویم ...

و باز ، چند تایی حباب...

 

   بر تقویم تا چند قرن آینده ، برای چند لحظه ،هر روز شنبه است...

 

امروز را  که شنبه است.

می خواهم

از خط عبور کنم 

سوار ماهی شوم 

بی خیال شنبه چند قرن آینده...

هی حباب بترکانم 

هی بترکانم...

 

 

 

 

 

+ ایمان مومنی ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۳
comment نظرات ()