ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

یک داستان

امشب با بچه ها در خیابان ول می گشتیم و به زنها و دخترها از ١ تا ١٠٠ نمره میدادیم .رکورد امشب ٧٨ بود...خسته شدیم.پس کمی در پارک نشستیم تا خستگیمان در رود.

در رفت...

بلند شدیم برویم.

 مجتبا گفت: بچه ها من حالشو ندارم پا شم .تا خونه کلی راهه. من دیگه خسته شدم. می خوام همینجا بمونم.

خندیدیم...

ممد مهندس دستش را دراز کرد تا مجتبا آن را بگیرد و بلند شود

 .دست یک دوست وقتی میخواهد دوستش را در بلندکردن بار سنگینی کمک کند. آن بار مجتبا بود

_من که گفتم. می خوام همینجا بمونم.من دیگه خسته شدم. تا فردا از سرما میمیرم و راحت  می شم!

_چیه.نکنه یه چیز کلفت زیرته خوشت اومده دیگه نمی خوای بلند شی.

نه چیز کلفتی زیر مجتبا بود و نه در شلوارش ریده بود. شوخی نمی کرد .او دیگر خسته شده بود.

ما از مجتبا خواهش کردیم که بلند شود و با ما بیاید.گفتیم که او دوست ماست ونمی خواهیم بمیرد.او گفت هر چند دوست ماست اما نمیتواند خواهش ما را قبول کند .چون دیگرخسته شده.

ایستادیم تا حرفهای آخر را با او بزنیم. چون احتمالاٌ دیگر هیچ وقت او را نمی دیدیم.کمی در مورد رمان آخر ریچارد براتیگان و همین طور در مورد تریسترام شندی صحبت کردیم. وبعد وقت رفتن رسید.صابر گریه کرد. من هم داشت گریه ام می گرفت اما خودم را نگه داشتم.در لحظه وداع مجتبا گفت:

_بچه ها: هر کس فکر می کنه- دیگه خسته شده- همین الان تصمیمش رو بگیره و همینجا بمونه. 

اما ما چندان احساس خستگی نمیکردیم.

_خداحافظ مجتبا.برای همیشه!

_خداحافظ بچه ها!

رفتیم...

حالا که من دارم اینها را می نویسم. همه در خانه هایمان هستیم.تا فردا مجتبا از سرما مرده.به نظرم باید یک زنگ به موبایلش بزنم.ببینم اگر هنوز نمرده یا تصمیمش عوض نشده و به خانه اشان بر نگشته.بروم پیشش .گمانم: من هم دیگر خسته شده ام.  

 

+ ایمان مومنی ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٤
comment نظرات ()