ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

یک شعر

(خودکار در جایگاه اتهام)

درختهای پیش به سوی باد را      باش!

که از خود بیرون می روند با برگ.

برگهای از خود، از درخت

بیرون رونده را        باش!

 

ساعت ظهر بالاتر می افتد از خود ، از صبح

صبح اما جلوتر است.

نورهای در خود  ، در زمان

 نفوذ کننده را       باش!

 

ساعت را همینجا نگه می دارم،

وغروب و شب را حذف می کنم،

باشد برای شعر مبادا.

حرفهای بی خود   از عقب   به لشکری صدا    به نعره ای  قسم خورنده را       هستی ! ؟    

 

 

 

+ ایمان مومنی ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٩
comment نظرات ()