ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

یک چیز

واقعا چرا؟

چرا وقتی ...باسر میپرم از پنجره پایین،کله ام در آسفالت فرو می رود. و بعد کله ام را که از آسفالت در  می آورم سرم تیر می کشد؟

چرا وقتی... می روم دکتر ماجرا را تعریف می کنم. دکتر به گریه می افتد و می گوید:او هم امروز با سر از پنجره پریده پایین اما به جای آنکه سرش درد بگیرد فقط مرده است.و من میگویم:خوش به حالت دکتر جان! و او می گوید :بد به حالت جوان!وبعد که بر می گردم وُ لبهای خانم منشی را یک ماچ آب دار  میکنم، آب ماچمان آنقدر می چکد که دکتر غرق می شود در ماچ؟

چرا وقتی ...با دوست دخترم :منشی ، شنا کنان  می رویم پیش [خا...] تا خطبه بخواند وبه عقد موقت هم در آوردمان. منشی خطبه می خواند و بدون رضایت خودش به عنوان همسر دوم ما را (یعنی من و [خا...]را) به عقد داعم هم در می آورد؟و چرا وقتی [خا ...]را طلاق می دهم می رود با یک نفر دیگر؟

چرا وقتی...باد می آید وُ مرا در کوچه عقبی هل می دهد،و هی دستهایم می چرخند وهی پاهایم برعکس می روند. و بادی هم که بر عکس می آید یک جوب رااز آن طرف می آورد- عقبکی-و ما ، من و جوب  به هم می رسیم و جوب می افتد در من و باد ها می روند کسان دیگر را هل بدهند ؟

چرا وقتی...آن یارو از کانال کولر به من نگاه می کتد من حواسم نیست ؟و هیچ وقت هم کسی را که از کانال کولر به من نگاه می کند ندیدم؟و هی در کانال کولر داد می زنم:هی( کسی که از کانال کولر به من نگاه می کنی)می یای با هم دوست بشیم؟اما( کسی که از کانال کولر به من نگاه می کند) جواب نمی دهد. و دیروز هم که رفتم در کولر( کسی را که از کانال کولر به من نگاه می کند )ندیدم. و هیچ وقت دیگر هم ندیدمش.که البته چشمهایش آبی است و موهایش فر است.شبها هم در کولر می خوابد.

چرا وقتی ...کلم برقی را روشن کردم وشروع کردم به خواندن داستانی که برنده ی مسابقه ی تند نویسی فیلهای بدون خرطوم شده بود.ناگهان فهمیدم در وسط بازی فوتبال ضرافه ها و خر مگسها گل دوازدهم را هم خورده ام. کاپیتان وز وز کنان آمد وگفت: هوی ی ی حواست کجاست!  در دروازه  بازه  حیای گربه که دستش به گوشت می رسه!!! ومن از دیوار همسایه بالا رفتم تا دستکشهای دروازه بانی ام را که دختر همسایه به جای شورت پوشیده بود از پایش در آورم. و گفتم: بچه ها هنوز تا آخر همسایه خیلی وقت هست.ما می تونیم جام رو بالای سر ببریم.روحیتون رو حفظ کنین. به بازی احساسی رو نیارین.ناگهان دختر همسایه با کون چنان می پرد روی سرم،که سرم در کونش فرو می رود،...و فیلها را در تاریکی می بینم که هی مرا خرطوم مالی می کنند وُ می گویند :این دیگه چیه؟

 چرا وقتی...روی صندلی نشستم صندلی با پایه هایش دوید تا سر کوچه .و آنجا دیدم صندلیها مسابقه ی آدم دوانی گذاشته اندوُ همه در بزرگراه همت سوار ما شده بودند. که صابر محمدی را در میان دونده ها دیدم که چهار نعل داشت پنج نعل دیگر هم انگار قرض گرفته بودوُ گفت : هی مومنی یکی از اسبهای تماشاچی رو تو پنجاه هزار دلار شرط بندی کرده...که ناگهان چشمم رفت در پای دختری که در کنکور چرت می زد روی صندلی بغل...افتادم ،وُ خونم ریخت برپهنه ی بزرگراه همت در مسیر شرق به غرب؟

چرا وقتی... کتاب را باز کردم کلمات پریدند بیرون.من را هی بالا انداختند.هی گفتند: تو ما را زندانی کرده بودی. تو یه قهرمانی. که در میانشان منشی را دیدم و گفتم:ماچ رو بده بیاد؟

چرا وقتی... منشی که دور بود ماچ سرخش را فرستاد.ماچ پرواز کنان آمد و به جای لبهایم- اشتباهی- بر کف پایم نشست. قلقلکم آمد و آنقدر خندیدم....آنقدر خندیدم...آنقدر...که ناگهان منشی را با ماچش قورت دادم؟

چرا وقتی...احمد رضا احمدی داشت معاینه ام می کرد .گفت : از شعرای جدید چه خبر؟ گفتم : چند وقتیه شعرم نمی یاد دکتر.او هم گفت:موقتیه جانم ،موقتیه،خودش درست می شه .نیاز به دارو نداری...

+ ایمان مومنی ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٩
comment نظرات ()