ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

یک شعر

 

 

حرفهای باد   در گوش پنجره می پیچد

شهر   از ترس خانه   به جهان پناهنده می شود

بی معر فت  از پشت بوته سر ک می کشد   

 تا هجاها را بشنود.

عصیان خانه ...

 حرفهای باد...

صدای پنجره...

ترس شهر...

خانه ای در مرکز سقل جهان.

 

سکوهای پرتاب از عمق چیزی نمی گویند

سقوط فاصله ها را تفسیر می کند

 

در میان زمین و آسمان

 حفره ای    تمام اقیانوس را می بلعد

و تو :   آن ماهی ای که به برج خیره شده در خلاء جان می دهد

 

زنان ملافه پوش    مرا می ترسانند

ارواحی شهوت ران که تسخیر می کنند .

من    بلند می شوم   

سه بار نامم را تکرار می کنم

و بعد...

هیچ اتفا قی نمی افتد

 

باد   بلند می شود

ملافه ها را به خانه می آورد...

و پوست واستخوانها  در انفجاری

پراکنده می شوند در کهکشان

صبح    به جنازه ای نگاه می کردم که با خورشید بالا می آمد.

 

ورفتگر   که پیام آور طلوع است.

 

بی معرفت از خودش  نام زدایی می کند

پنجره در باد غیژ غوژ می شود

وملافه ها یی سر گردان

در خانه که   دیگر نمی تر سانند.

 

    آبان ٨۶

 

+ ایمان مومنی ; ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٥
comment نظرات ()