ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

یک شعر

(گذشته از باد و پنهانی...)

 

با باد که می دویدم 

تندی گذشت.

 

من اما تندتر دویدم تابرسم  به باد    وُ

پنهان شوم پشتش،

باد اما پشت خودش پنهان بود.

 

 

از: دو هوا، یاد گرفته بود وزیدن را،   پنهانی.

که خورده بودند توی سر هم   وُ

بعد  گیج 

گذشته بودند از  خودشان.

 

من هم دویدم  وُ  قسمتی از خودم را جا گذاشتم پشتم ،پنهانی.

و دو هوایی  شدم.

اوَلیَم رفت لب چشمه ،

یکیشان ماند: آب بخورد     شکمش باد بخورد .

دیگری اما تشنه برگشت  وُ گفت 

 هر چه بادا باد.

 

و دومیَم  که اصلا خود باد بود [پنهانی]...

 

 

که ناگهان رسیدیم به هم وُ     رفتیم توی شکم هم وُ   

بعد منگ

دویدیم در هم وُ


گذشتند ازخودشان .

....

وَ باد هم که البته بر  باد رفت.

+ ایمان مومنی ; ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٠
comment نظرات ()