ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

یک شعر

      (من منم؟)
با چند نفر که خودش بودند جا عوض میکرد
کفشهای بی صاحب کسی        گرد دادگاه را قدم میزد
ودر لباسهایی متفاوت نقش بازی میکرد.
  
    قاضی :لطفا سکوت را رعایت کنید  وگرنه اخراجم میکنم.
    سرها و صداهایی هم شکل
    کوتاه شد.
 
   
  دادستان آنقدر خودش را سوال پیچ  کرد   که پرونده اش پیچیده شد.                          
   وکیل در جواب خودش افتاد  و  بیرون نیامد.
   و  شاهد که حافظه بی سر پایی داشت   دائم به خودش سوگند خورد.
   
  دوباره صداها سر کشی کرد و سقف سکوت شکسته شد.
  قاضی چکش را به سرش کوبید  و  صلاحیت خودش را نپذیرفت...
کفشهایی که مدام صاحب عوض میکرد
وچند نفر با یک نفر که خودش بودند جا عوض میکرد... 
+ ایمان مومنی ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٠
comment نظرات ()