ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

یک شعر

از دور  که حرفها کهنه می شود    به چشم،

دوباره مرزی را بیاورم ،عبور کنم

که باز   کهنه شوم.

 

که باز   بنشینم و شماره کنم 

گُذری را که از من و’ منظره   می افتد 

به چشم می آیدوُ   می افتد.

 

از دوباره یِ دور ،   دورتر روم

بازی   دور خودش بچرخد 

ولحظه:

به لحظه     مشایعتم کند.

 

بالای چشمهایم :  کوه بود

بالای کوه  وُ ابروهام: آسمان،

و بالایِ آسمان:

آسمان وُ آسمان .

+ ایمان مومنی ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٩
comment نظرات ()