ایمان مومنی

بی شک میتوان نوشت بی آنکه از خود بپرسم چرا مینویسم.اما نویسنده ای که به حروف نگاری قلمش نگاه میکند،حق دارد که قلم را معلق دارد و به آن بگوید بایست!درباره ی خودت چه می دانی؟به چه هدفی پیش می روی؟چرا نمی بینی که جوهرت ردی نمیگذار د.تو آزادانه پیش میروی امادرخلاء و اگر مانعی بر سر راهت نمیینی برای آن است که هرگز نقطه ی آغازت را ترک نکرده ای.و با این همه مینویسی ...حال آنچه را انجام ندادی انجام داده ای آنچه را ننوشتی نوشته شده،تو به پاک نشدنی محکوم شده ای.(موریس بلانشو.مقاله ی ادبیات و حق مرگ)

یک شعر

چه صبور بودم

ظهر که آفتاب قسمت می شد 

به سایه ی دیواری

قناعت کردم.

 

آسمانی دیگر می خواستم، رویایی دیگر...

 

به مرزها قسم خوردم 

تا کشف حدود کنم

نشد.

 

سخت است 

از نزدیکترین تصُور 

دور ترین بُعد را 

حدس زدن.

 

وطنم ، در بی جا ترین فضا 

گم وگور.

خودم، اینجا

مهمان دیوار و سایه اش.

+ ایمان مومنی ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٥
comment نظرات ()