قسمتی از یک داستان بلند و ناتمام

 2

ظهر ناگهان یادم آمد که به مناسبت شب یلدا تمام همسایه ها را  به صرف شام به خانه ام دعوت کرده ام .

حتما حدث می زنید که تا آن موقع چه در گیری ها و برنامه هایی با پیرزن رویاهایم داشتم.

شعری به ذهنم رسید:

تا شب هزار فرسنگ فاصله است

وپیر زن رویاهایم سنگین و با وقار .

ای بد نبود. راستی من شاعرم.

بعد با خودم فکر کردم :که اصولا به چه دلیل فکرها و رویاها عینیت پیدا می کنند؟ و بعد به این نتیجه رسیدم که که این مسئله یا مربوط به ذهن است یا خود فکرها و رویاها یا هر دو و یا هیچ کدام.به این کشف خودم قبطه خوردم  وبا خودم کلی حال کردم...

بله من این طور آدمی هستم.

بعد خودم را در حین گرفتن جایزه نوبل تصور کردم:

...mr nasere moterased

...و بعدمن به روی سن می روم و یک مجری خوشگل و تو بغلی با موهای بور مرا در آغوش می کشد و می بوسد.و جایزه نوبل ادبی را به من اهدا می کند. من به سمت تماشاگرانی که در حال تشویقم هستند تعظیم می کنم ،و  سپس همان  مجری زیبا می کرفن را می گیرد و به زبان انگیلیسی در باره ی نبوغ واستعداد من سخن می گوید:

...mr naser moterased is the best poetri in the word

که ناگهان رشته ی رویاهایم با رویایی عریانتر و واقعی تر پاره شد.

پیر زن رویا ای م، در دستشویی را باز کرد و لخت مادر زاد خودش را در آغوش من جای داد و فریاد زد:

oooh my good

 

3

 

عصر در حینی که پیر زن رویاهایم با آهنگی که می خواند داشت در برابرم عربی می رقصید ، در خانه زده شد و جواد کوهستانی معروف به جواد پاچه گیر همسایه و صاحب خانه وارد شد . صورتش سرخ و عصبی بود و چشمهایش مثل برق گرفته  ها. به محض باز شدن در جواد همرا کلاغی پر سیاه با نوک کج و معوج که مدام قار قار می کرد حال و هوای خانه را عوض کردند.

__سلام آقا جواد  بفرمایید تو

__سلام ناصر جون

صدای قار قار کلاغ خانه را برداشته بود. تا حدی که برای شنیدن صدا باید داد می زدیم.

__اینم از کلاغ مخ ما .

جوادرو کرد به پیر زن و گفت:

__ اِ مادر. از سن وسال شما بعیده.این چه لباسیه پوشیدین.

پیرزن دستی به کمرش زد و با ژستی مانکنی گفت:

__اولا به توچه !دوما ننه ات سن وسال داره.اصلا تو وُ اون کلاغ قار قاروت تو خونه ی ما چیکار  دارین مردیکه ی...

که میان حرفش پریدم

__آقای کوهستانی صاحب خونه و سرور ماست. در ضمن ایشون امروز اینجا مهمونن و احترامشون واجبه.

 بعد در حالی که به جواد چشمک  می زدم و با دست اشاره به  آرامش می کردم، سعی کردم بحث را عوض کنم

__ خوب جواد جون  چه عجب از این طرفا! این کلاغت هم جونور بامزه ای راستی.

چهره تقس  و حالت تهاجمی کلاغ جدا هم شباهت خاصی به خود جواد داشت.جواد هم  که از هر چیزکه  به نوعی به خودش تعلق داشته باشد  خوشش می آید حتی شده از گُه اش .گفت:

__آره ناصر جون به علی قسم هنوز هیچی نشده بهش علاقه مند شدم.آخه هر چی نباشه به قول نادر ،تصویر مخ خودمونه، ناسلامتی.

و حالا پیر زن از میز بالا رفته بود  ومدام  بالا می پرید تا کلاغ را با دستهایش بگیرد که حیوان به سمتش حمله ور شد و نوکی به فرق سرش زد و پیر زن را به زمین انداخت.

جوادگفت :

__دِ... بشین ننه ! هی هیچی نمیگم! با اون سوتین گل گلی اش سر به سر حیوون هم می زاره.

و پیر زن که سرش خون آمده بود در حالی که فهش می داد روی زمین از درد به خودش می پیچید.اورا به اتاق دیگری بردم سرش را پانسمان کردم و خواباندمش. در همان حالت نگاهش کردم:

چیز خاصی نبود، پیر زنی بود. یک چیز معمولی و پیش پا افتاده. پیر زنی : با مو وپوست ونگاه و بوی عرق هر پیر زن دیگری.این تفاله ی ذهنم بود.یعنی تمام فکرها و تخیلاتم که محصولش شعر هایم بودند، یک  چنین چیزی بودند.

بعد باخودم گفتم:

__ نه ، من   کس دیگری هستم،

من ...  چیز دیگری هستم،

من ...  حرف دیگری دارم ،

من... جای بهتری دارم،

 

برگشتم پیش جواد.

__ای بابا جواد جون. شانس نداریم که! از ذهن ما   این اومده بیرون  ،از ذهن نادر یه دختره خوشگل.

چشمها ی جوادبرقی زد. 

__ ااِااِ ...حالا دختره چه جوریا هست.

__نمی دونم والا! اما اینطور که نادر   می گفت ،خیلی خوشگله!

__ نه بابا فکر نکنم . نادر رو چه به این حرفها. منی که این همه دختر_مُختر  دور ورم وول می خورن و این همه تجربه ی دختر بازی و این همه خاطر خواه_ماطرخواه دارم .کلاغ از کله ام زده بیرون . بعد ازمُخ نادر دختر خوشگل بیرون بزنه؟ فکر کنم مثل مال تو یه پیر زن هاپارتی باشه .یا اگه دختر باشه عمرا خوشگل نیست...

ناگهان در باز شد ودر میان قار قار کلاغ و از پشت دماغ دراز و آویزان جوادپاچه گیر ، نادر در کنار دختری زیبا ، که چه عرض کنم : فرشته آسمانی ، پری رویایی ، حوری بهشتی، چیزی در حدّ جگر ناب، کسی فراتر از عسل خالص.

بانویی که لیلی وُشیرین وُ ژولیت وُ الیزابت تایلور و حتی خال سوسکه باید ، به نوبت ، بیایند ، پیشش تعظیم کنند ، یکی گیسش را ببافد ، دیگری کفشش را پاک کند، آن یکی دماغش را بگیرد ، این یکی رخت خوابش را پهن کند...

جدَن به اینجاها که می رسد زبان من یکی قاصر می ماند...

اما وارد شدنش فضایِ خانه را مانند دشتی تاریک پس از طلوع با شکوه خورشید روشن کرد.

 و همچنان که تابش مهر رخشان،  حتی غارها و پستوهای تاریک را روشن می کند. زیباییش بر چشم گود رفته و دهان باز مانده ی من و جواد تابید و وجودِ بی وجودمان را از هم پاشید...

 


 

 میام بقیه اش رو می نویسم

 

 

 

 

/ 31 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اکرم درستی

سلام... عدالت یعنی تو با مقیاس بزرگ در یک نیمه و یکی از سرخ پوست ها با مقیاس بزرگ در نیمه ی دیگر به من لبخند بزنید. با احترام دعوتید به " از لای 2 فصل تاریک " منتظر حضور و شنیدن نظرات شما هستم.[گل]

حضرت باران

سلام ایمان جان ! خیلی دلم برات تنگ شده . کاش که ببینمت یه سر بیا به ما بزن

سهند

سلام ایمان میشه گفت درباره ش

pezhman

می خوانمت هرچند دور تر از زمان

pezhman

می خوانمت بسان پرنده ای چون ققنوسی به آتش می آرزوید ! آه زمین به خاکسترم کش آی باد به مردابم کش تا باطلاق گاو خونی وَ سایه ای شو بر کوک وزغ

pezhman

شعری از پژمان900631 کرج همین حالا در کامنتهای تو دوست گَرامی

مهتاب

سلام دوست عزیز،خوبی؟! میدونستین گرفتن لینک از توسایت های دیگه چقدر میتونه برای وبلاگت مفید باشه؟! خیلــــی!!![نیشخند] منم مثله تو یه وبلاگ نویسم و از وبلاگم پول در میارم،زیاد نیست اما کمک خرجمه،واسه بالا بردن آمار وبلاگت میتونی تبادل لینک کنی،یه سری سایت ها این کار رو مجانی برای ما وبلاگ نویس ها انجام میدن،واسه اینکه مطلب رو کامل بخونی با توضیحات بیشتر بیا وبلاگم،منتظرتم [قلب][نیشخند]

حسین عباسیان

سلام.قصد نوشتن ادامه شو نداری؟بنویس دیگه.کچلمون کردی