یک داستان

به خواهرم آتنا که این داستان را دوست دارد

(درخت بودن)

درختی که در باغچه کاشته بودم  برگ نداشت،رشد می کرد، اما همینطور خشک مانده بود. یک روز که سر گرم تماشای باغچه بودم.فکر کردم باید کاری بکنم.تصمیم گرفتم درخت بودن را یادش بدهم.

جلوتر رفتم ،روی پاهایم ایستادم وگفتم:

__ببین درخت جان،درخت بودن اینطوری است که باید همینطور که رشد می کنی برگ در بیاوری... می فهمی!؟

مثل یک درخت خشک ومنگ ، بر وبر داشت به من نگاه می کرد، و انگار اصلا چیزی از حرفهایم نمی فهمید!

تصمیم گرفتم مسئله را به صورت عملی برایش توضیح بدهم.

روی پاهایم نشستم و دستهایم را کمی بالاتر آوردم تا شبیه به نهال کوچکی شوم.

__ ببین درخت عزیز ،درخت بودن اینطوری است که: اول نهال کوچکی هستی وبرگهای کمی داری...

 دوتا از انگشتهایم را مثل دوتابرگ از مشتهایم بازکردم.

__...بعد بیشتر رشد می کنی وبرگهای بیشتری در می آوری...

در حین گفتن این جمله دوتا دیگر از انگشتهایم را باز کردم، دستهایم را بالاترگرفتم و روی پاهایم بلند تر شدم.

__...رشد می کنی و برگهای بیشتری در می آوری...

باز بلندتر شدم و انگشتهایم را باز کردم.

__ رشد می کنی و برگهای بیشتری در می آوری ، رشد می کنی ، برگ در می آوری، برگ در می آوری ، برگ در می آوری ،رشد می کنی پرنده ای روی شاخه هایت می نشیند  برگ در می آوری باد می آید رشد می کنی...

اما او مثل یک درخت خنگ ،کلا حواسش جای دیگر بود ، و داشت به علفهایی که زیر پایش سبز شده بود نگاه می کرد.

من همینطور ادای درخت در آوردم . و سعی کردم هر طور شده درخت بودن را به او بفهمانم.

__ هی رشد می کنی  ، هی برگ در می آوری ، هی برگ در می آوری ، هی رشد می کنی...

احساس کردم دارم هی برگ در می آورم. خواستم چیزی  بگویم:

__هی....بر...ر....م...آ....ی....ه....

احساس کردم دارم هی رشد می کنم و  هی برگ در می آورم. 

هی رشد کردم،هی برگ در آوردم،  هی رشد کردم ، هی برگ در آوردم...تا یک درخت بزرگ و تنومند شدم ،اما هنوز داشتم هی رشد می کردم و هی برگ در می آوردم.

درخت روی پاهایش ایستاد ، جلوتر آمد وگفت:

__ببین پسر جان ، آدم بودن اینطوری است...

/ 13 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حضرت باران

سلام داداشم ! دلم برات تنگ شده و اما داستان : خیلی عالی بود محشر و فوق العاده بود مخصوصا پایان داستان که به خواننده ضربه ی ناگهانی زدی واقعا دلچسب بود قلم و ذهنت همیشته جاری باد!!!!

زپلشک

سلام ایمان جان.جالب بود.خوندمش.لینکم کنی خوشحال میشم

مهدی یزدی

سلام درخت جان عزیز. همان درخت بمانی بهتر است.

حسین عباسیان

سلام...خوبی ایمان؟چرا به روز نمیشی؟به روزم سر بزن با مهدی یزدی کاملا موافقم

بهزاد باباخانی

مثل همیشه قدرتمند و تأثیرگذار، خوشم میاد راه خودتو میری و به جریان یا گروهی وصل نیستی ، البته کارهاتو باید با صدای خودت شنید :-)

زپلشک

سلام ایمان جان با یک داستان به روزم و منتظر نظرت

آرش

تو حرام زاده تر از آنی که مورچه ها روی شانه ات درخت شوند تله سگ حالم جغید

زهره دولتی

تا حالا کارهای داستانی ازت نخونده بودم. کار خوبی بود. در هر حال چه در خت بودن چه آدم بودن که ثمر بخش باشد خوب است.