یک چیز

واقعا چرا؟

چرا وقتی ...باسر میپرم از پنجره پایین،کله ام در آسفالت فرو می رود. و بعد کله ام را که از آسفالت در  می آورم سرم تیر می کشد؟

چرا وقتی... می روم دکتر ماجرا را تعریف می کنم. دکتر به گریه می افتد و می گوید:او هم امروز با سر از پنجره پریده پایین اما به جای آنکه سرش درد بگیرد فقط مرده است.و من میگویم:خوش به حالت دکتر جان! و او می گوید :بد به حالت جوان!وبعد که بر می گردم وُ لبهای خانم منشی را یک ماچ آب دار  میکنم، آب ماچمان آنقدر می چکد که دکتر غرق می شود در ماچ؟

چرا وقتی ...با دوست دخترم :منشی ، شنا کنان  می رویم پیش [خا...] تا خطبه بخواند وبه عقد موقت هم در آوردمان. منشی خطبه می خواند و بدون رضایت خودش به عنوان همسر دوم ما را (یعنی من و [خا...]را) به عقد داعم هم در می آورد؟و چرا وقتی [خا ...]را طلاق می دهم می رود با یک نفر دیگر؟

چرا وقتی...باد می آید وُ مرا در کوچه عقبی هل می دهد،و هی دستهایم می چرخند وهی پاهایم برعکس می روند. و بادی هم که بر عکس می آید یک جوب رااز آن طرف می آورد- عقبکی-و ما ، من و جوب  به هم می رسیم و جوب می افتد در من و باد ها می روند کسان دیگر را هل بدهند ؟

چرا وقتی...آن یارو از کانال کولر به من نگاه می کتد من حواسم نیست ؟و هیچ وقت هم کسی را که از کانال کولر به من نگاه می کند ندیدم؟و هی در کانال کولر داد می زنم:هی( کسی که از کانال کولر به من نگاه می کنی)می یای با هم دوست بشیم؟اما( کسی که از کانال کولر به من نگاه می کند) جواب نمی دهد. و دیروز هم که رفتم در کولر( کسی را که از کانال کولر به من نگاه می کند )ندیدم. و هیچ وقت دیگر هم ندیدمش.که البته چشمهایش آبی است و موهایش فر است.شبها هم در کولر می خوابد.

چرا وقتی ...کلم برقی را روشن کردم وشروع کردم به خواندن داستانی که برنده ی مسابقه ی تند نویسی فیلهای بدون خرطوم شده بود.ناگهان فهمیدم در وسط بازی فوتبال ضرافه ها و خر مگسها گل دوازدهم را هم خورده ام. کاپیتان وز وز کنان آمد وگفت: هوی ی ی حواست کجاست!  در دروازه  بازه  حیای گربه که دستش به گوشت می رسه!!! ومن از دیوار همسایه بالا رفتم تا دستکشهای دروازه بانی ام را که دختر همسایه به جای شورت پوشیده بود از پایش در آورم. و گفتم: بچه ها هنوز تا آخر همسایه خیلی وقت هست.ما می تونیم جام رو بالای سر ببریم.روحیتون رو حفظ کنین. به بازی احساسی رو نیارین.ناگهان دختر همسایه با کون چنان می پرد روی سرم،که سرم در کونش فرو می رود،...و فیلها را در تاریکی می بینم که هی مرا خرطوم مالی می کنند وُ می گویند :این دیگه چیه؟

 چرا وقتی...روی صندلی نشستم صندلی با پایه هایش دوید تا سر کوچه .و آنجا دیدم صندلیها مسابقه ی آدم دوانی گذاشته اندوُ همه در بزرگراه همت سوار ما شده بودند. که صابر محمدی را در میان دونده ها دیدم که چهار نعل داشت پنج نعل دیگر هم انگار قرض گرفته بودوُ گفت : هی مومنی یکی از اسبهای تماشاچی رو تو پنجاه هزار دلار شرط بندی کرده...که ناگهان چشمم رفت در پای دختری که در کنکور چرت می زد روی صندلی بغل...افتادم ،وُ خونم ریخت برپهنه ی بزرگراه همت در مسیر شرق به غرب؟

چرا وقتی... کتاب را باز کردم کلمات پریدند بیرون.من را هی بالا انداختند.هی گفتند: تو ما را زندانی کرده بودی. تو یه قهرمانی. که در میانشان منشی را دیدم و گفتم:ماچ رو بده بیاد؟

چرا وقتی... منشی که دور بود ماچ سرخش را فرستاد.ماچ پرواز کنان آمد و به جای لبهایم- اشتباهی- بر کف پایم نشست. قلقلکم آمد و آنقدر خندیدم....آنقدر خندیدم...آنقدر...که ناگهان منشی را با ماچش قورت دادم؟

چرا وقتی...احمد رضا احمدی داشت معاینه ام می کرد .گفت : از شعرای جدید چه خبر؟ گفتم : چند وقتیه شعرم نمی یاد دکتر.او هم گفت:موقتیه جانم ،موقتیه،خودش درست می شه .نیاز به دارو نداری...

/ 19 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ابوالفضل پاشا

تقریبن دو هفته می شود که حسابی گرفتارم.امروز اولین روزی ست که بعد از پست جدید موفق شده ام صدای مهرآمیز دوستان را بشنوم و به کامنت آنان پاسخ بگویم.به هر حال دیرکرد مرا ببخش. در ضمن مقاله را خواندم و بسیار آموختم.دست مریزاد

شرقی

سلام جناب مومني عزيز سپاس بابت بودنت دوست من شرمنده ام از بي توجهي ام ... به پيوندهايم افزودمت و از اين پس با شوق نوشته ها و البته تمايلم به شعرهايت بيشتر است و شعرهايت را نيز دنبال خواهم كرد دلتنگ انجمن هاي دانشگاه شدم و بياد استاد كاكاوند نازنين گرچه چندين بار افتخار ديدنش را داشته ام آخرين بارش همراه آرش رضايي و سامان نازنين و اينها در دو هفته ي قبل بود به هر حال داستانت هم داستان تخيلي قشنگي بود لذت بردم باشيد هميشه [گل]

مهشید

سلام دوست عزیز متن جالبی بود بهتره بگم عجیب بود مثل یه خواب مشوش...

سروش

عجب توهمی!!! عالی بود...

مهر

آفرین ! حال کردم ... ای امان از "زووووووووووووووووووووووووووووووووووووزه" ! .. .. .. این خیلی خوب است که یکی "کار"ی کند و طبق روال جاری در حیات این ملتِِ دیرینه سال ، دیگران بیایند و بکوشند این کار را "خراب" کنند و در این "کار" ، رازی نهفته است که انگاری "انسان" را فاش می کند ؛ این میل به ساختن و خراب کردن ِ مدام که با آدمی بوده است و خواهد ماند هماره ! و من این کودکی ِ وحشی را که کشنده و زایاست ، دوست دارم ترسان ... حکایت برگردان "زوزه" ی گینزبرگ ، توسط من و فرید قدمی ، البته که هم چون هر امر دیگری ، مسبوق به سابقه ای ست ...

داشتم pmمی دادم بهت یهو یه تبلیغ دفاع مقدس بالای صفحه ای که می خواستم پیام بزارم اومد .بدشم پوش سرش باغ موزه دفاع مقدس و دوباره دوباره ... تقدس کامل موج می زد تو صفحه پیام ها م یا تو صفحه ات. یا چی دارم می گم ، ...................................(نقد نوشته)ولی آخر بیان نیزبه دچار تشویش می طلبه ،فراموش نکنیم نتیجه گیری الزامی سطور متاسفانه اسرار ، معلوم .ولی بیان پازل پازل شکیل بهم ریخته ، قشنگ بود.ممنون. ببخشید توهم نوردی و پرچونگی مُ...

شه شه

پژمان

ایمان

سلام ایمان جان خوش بختم که اسم و فامیل من و تو یکیه منم ایمان مومنی ام ... موفق باشی

شه شه

سلام ایمان جان شما خوبی !آقا چه خبر دلمون برات تنگ شده . خوبی به قول شعار :تو مژندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من .دلم تنگ شده برات .امید وارم زود تر ببینمت یه گپ توپل بزنیم . روزگار وفق مراد باشه همیش ه.

آتنا

به به[نیشخند]