یک شعر

(تغزل به وقت بیکاری)

 

از شنبه که بر خط ایستاده، وُ  خیابان که  از ادامه وُ رود ...به رسیدن وُ دریا ...موج می شود، می زند به ساحل وُ سنگهاش ،صدفهاش ... می ماند.

 

اتوبوسی که می رسد آرام 

اتوبوسی در ته...

تهِ  خط.

 

  و ماهیها ، آرام از پنجره لیز می خورند، می آیند ، کنار صدفها وُ تخت من ...

من

گمانم بیدار می شوم،

چند تایی حباب می ترکانم 

چیزی می گویم ...

و باز ، چند تایی حباب...

 

   بر تقویم تا چند قرن آینده ، برای چند لحظه ،هر روز شنبه است...

 

امروز را  که شنبه است.

می خواهم

از خط عبور کنم 

سوار ماهی شوم 

بی خیال شنبه چند قرن آینده...

هی حباب بترکانم 

هی بترکانم...

 

 

 

 

 

/ 17 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش

چه میشود؟ تو بگو هی بگو. ما قول میگیرم که بشود....

آرش

چه میشود؟ تو بگو هی بگو. ما قول میگیرم که بشود....

نرده ها

از: دو هوا، یاد گرفته بود وزیدن را، پنهانی. که خورده بودند توی سر هم وُ بعد گیج گذشته بودند از خودشان. و سلام. هوای شعر همیشه خوب است.

فاطمه خدادادی

بسیار زیبا قلمتان جاوید ایمان عزیز

پژمان

سلام ایمان دادا خوبی من فیس بوکم ترکیده نمی تونم زیارتت کنم اما داشتم وب لاگتو می دیدم ، که دیدم لینک من رو درج کردی (org) www.pezhmankhl.blogfa .org لطفن اصلاح نما ممنون پژمان www.pezhmankhl.blogfa.com

pezhman

مرسی دادا - https://twitter.com pezhman16 pezhman

شیرین

دیگه سر نمیزنی؟ شعر نمی فرستی؟

مهدی یزدی

سلام ایمان. دلچسب بود.

میثاق

عالی بود. ممنونم