یک شعر

      (من منم؟)
با چند نفر که خودش بودند جا عوض میکرد
کفشهای بی صاحب کسی        گرد دادگاه را قدم میزد
ودر لباسهایی متفاوت نقش بازی میکرد.
  
    قاضی :لطفا سکوت را رعایت کنید  وگرنه اخراجم میکنم.
    سرها و صداهایی هم شکل
    کوتاه شد.
 
   
  دادستان آنقدر خودش را سوال پیچ  کرد   که پرونده اش پیچیده شد.                          
   وکیل در جواب خودش افتاد  و  بیرون نیامد.
   و  شاهد که حافظه بی سر پایی داشت   دائم به خودش سوگند خورد.
   
  دوباره صداها سر کشی کرد و سقف سکوت شکسته شد.
  قاضی چکش را به سرش کوبید  و  صلاحیت خودش را نپذیرفت...
کفشهایی که مدام صاحب عوض میکرد
وچند نفر با یک نفر که خودش بودند جا عوض میکرد... 
/ 1 نظر / 9 بازدید
الهام خضرایی منش

مدتيست که هجو و حشو گفتن بين گروهی از شاعران مرسوم شده فکر می کنند اگر چيزی بگويند که بقيه نفهمند يعنی خيلی شاعرند کلمات قلنبهء مسروقه را به کار می برند بی آنکه حتی خودشان معنيش را بفهمند قدرت دفاع و ابراز عقيده هم ندارند:پوچ! اما واقعا؛ از خواندن شعر سپيد شما لذت بردم هرکس می تواند بسته به معلومات و بینش خود درکی از شعر شما داشته باشد