یک شعر

چه صبور بودم

ظهر که آفتاب قسمت می شد 

به سایه ی دیواری

قناعت کردم.

 

آسمانی دیگر می خواستم، رویایی دیگر...

 

به مرزها قسم خوردم 

تا کشف حدود کنم

نشد.

 

سخت است 

از نزدیکترین تصُور 

دور ترین بُعد را 

حدس زدن.

 

وطنم ، در بی جا ترین فضا 

گم وگور.

خودم، اینجا

مهمان دیوار و سایه اش.

/ 2 نظر / 27 بازدید
صرافي

مي گويند براي کلبه کوچک همسايه ات چراغي آرزو کن، قطعأ حوالي خانه تو نيز روشن خواهد شد.من خورشيد را براي خانه دلتان آرزو مي کنم تا هم گرم باشد و هم سرشار از روشنايي سال نو مبارک

پریشادخت

سخت است از نزدیکترین تصُور دور ترین بُعد را حدس زدن.... زیباست.... سپاس شاعر... بهارت زیبا