يک شعر
 (شناسنامه)
 یک ماهی تازه گرفته ام
شعری که جان میدهد
 پدرم میگوید :
 اینقدر قلابت را در کتابها نینداز
ماهی خریدن پول میخواهد
 غرق شده ای پسر غرق شده ای ...
نه آنقدر درخودم شنا کرده ام
که دیگر غرق نمی شوم
  مادرم میگوید:
 دستشویی .ظرفها نشسته مانده اند ... 
گاهی از آب لوله کشی هم ماهی گرفته ام
 توری انداخته اند برای ماهیها
 یک تور مسافرتی که در کویر بر پا شد
برای زیارت معبد استخوان ماهی
 فرار نکنید
نمیدانم چرا فرار کرد
 او که گفت:
 حالا شما کمی از خودتان حرف بزنید
 دستم را از جیبم بیرون آوردم
 و ماهیهایی را نشانش دادم
 که از شادی دیدار هوا می رقصیدند
 یا آن یکی که گفت :
 مرض داری؟
 دکتر برایم اعتقاد تجویز کرده
 داروخانه چی که روغن ماهی می کشید گفت :
 شما که اجدادتان مومن بودند چرا؟
 مادرم نامم را ایمان گذاشت
 تا جبران نداشته هایم باشد
 نامها چیزهای عجیبی هستند
 نمیدانم مارا میچسبانند به آنها
 یا آنها را به ما
 شما هم می توانید هر چه خواستید صدایم کنید
 مثلا یکی از کتابهایم به من میگوید
بچه نیچه
{دریای این شهرم و تمام رودها در من گل آلود}
 ماهی؟ نمیدانم شاید داشته باشم
غارم؟ گوشه تاریک شهر است
 سرم را به دیوارش میکوبم
 پشه ای از گوشم
کرمی از کنار دهانم بیرون می آید
 حیف پیامبر عزیز
 اینجا کوهستان نیست
 مار زیر ماشین رفت
 و پاسبان باتونش را بر سر عقاب کوبید
 چون به کاری وارد نیستم
 کتابها راهم میدهند
 نشسته ام و موج موج ورق میزنم
 فرار نکنید
 تنهامراقب باشید غرق نشوید
 آنقدر در خودم شنا کرده ام
که تمام شهر دریاست
این حرفها حباب است
 مادرم گفت :ظرفها ...
پدرم گفت:این شعرها و دری وری ها...
 بروم ظرفها را بشورم...
/ 7 نظر / 10 بازدید
محمدرضا

سلام . وبلاگت بسيار زيباست. خوشحال ميشم به من هم سر بزنی. شاد پيروز و موفق باشيد.

ramtinzare

salam eman aziz khoondam chanbar kareto zibas joze behtarin karat be man ham bia va khodeto bishtar moarefi kon

سهند آدم عارف

شعر يکه جان می دهد . تپ و توپ با چوب زمين برخورد می کند و می ميرد . قريب به ۲۳ بار این[ شعر را شنيده بودم و ۶۰ درصد حال کرده بودم . ۱۸ درصد حال نکردم و بقيه اش ممتنع بود .

رضا مهدوی

سلام ايمان جان! کارهای قبليو که شنيده بودم. تو اين کارت راحت تر نوشته بودی حال کردم. سربزن. موفق باشی.

الهام خضرایی منش

اتفاقا؛ من می خواستم بپرسم اسم و فاميلتون واقعيه يا ساختگی از شعرتون هم خيلی خيلی لذت بردم

آتنا

[متفکر]