یک داستان

امشب با بچه ها در خیابان ول می گشتیم و به زنها و دخترها از ١ تا ١٠٠ نمره میدادیم .رکورد امشب ٧٨ بود...خسته شدیم.پس کمی در پارک نشستیم تا خستگیمان در رود.

در رفت...

بلند شدیم برویم.

 مجتبا گفت: بچه ها من حالشو ندارم پا شم .تا خونه کلی راهه. من دیگه خسته شدم. می خوام همینجا بمونم.

خندیدیم...

ممد مهندس دستش را دراز کرد تا مجتبا آن را بگیرد و بلند شود

 .دست یک دوست وقتی میخواهد دوستش را در بلندکردن بار سنگینی کمک کند. آن بار مجتبا بود

_من که گفتم. می خوام همینجا بمونم.من دیگه خسته شدم. تا فردا از سرما میمیرم و راحت  می شم!

_چیه.نکنه یه چیز کلفت زیرته خوشت اومده دیگه نمی خوای بلند شی.

نه چیز کلفتی زیر مجتبا بود و نه در شلوارش ریده بود. شوخی نمی کرد .او دیگر خسته شده بود.

ما از مجتبا خواهش کردیم که بلند شود و با ما بیاید.گفتیم که او دوست ماست ونمی خواهیم بمیرد.او گفت هر چند دوست ماست اما نمیتواند خواهش ما را قبول کند .چون دیگرخسته شده.

ایستادیم تا حرفهای آخر را با او بزنیم. چون احتمالاٌ دیگر هیچ وقت او را نمی دیدیم.کمی در مورد رمان آخر ریچارد براتیگان و همین طور در مورد تریسترام شندی صحبت کردیم. وبعد وقت رفتن رسید.صابر گریه کرد. من هم داشت گریه ام می گرفت اما خودم را نگه داشتم.در لحظه وداع مجتبا گفت:

_بچه ها: هر کس فکر می کنه- دیگه خسته شده- همین الان تصمیمش رو بگیره و همینجا بمونه. 

اما ما چندان احساس خستگی نمیکردیم.

_خداحافظ مجتبا.برای همیشه!

_خداحافظ بچه ها!

رفتیم...

حالا که من دارم اینها را می نویسم. همه در خانه هایمان هستیم.تا فردا مجتبا از سرما مرده.به نظرم باید یک زنگ به موبایلش بزنم.ببینم اگر هنوز نمرده یا تصمیمش عوض نشده و به خانه اشان بر نگشته.بروم پیشش .گمانم: من هم دیگر خسته شده ام.  

 

/ 17 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مصطفی

سلام ایمان جون! خوبی! این داستانت رو خودت برام خوندی. بازم کیف کردم. منم یه وبلاگ درست کردم. بهم سر بزن. در ضمن من تو رو با اجازه لینک میکنم. تو هم اگه دوست داشتی. لینکم کن.

مهرداد

سلام ایمان جان من نظرم و تو مغازه بابا بهت گفتم همون روزی که رفتیم نایاب فروشی.موضوع رو خوب انتخاب کردی ولی فضای قصه خوب پرداخت نشده شاید بگی داستانک هست ولی این موضوعی که انتخاب کردی زیاد جای نوشتن داره.امیدوارم همیشه در جریان باشی کارای جدید خلق کنی.

مصطفی نوروزی

سلام جیگر!تو نمره دادن دست و دل باز هستی .من که یادم نمیاد نمره بالاتر از 10 به کسی داده باشم.

میثاق امینی

ایمان جون دوستت دارم, نه خیلی , ولی خالص خالص کارهات عالیه.

یکدیگری

درود ایمان جان خوشحال شدم که آمدی گويه و يكديگري با دو شعر از عليرضاعباسي و ستار جانعلي پور بروزند و منتظر نگاه ارزشمند شما. شاد و پيروز باشيد - بدرود

مصطفی

ایمان جون یه مطلب نوشتم به نام رسم تازه حتما بخون حتما نظر بده

ملکوتی

سلام عزیز .......من با شعر به روزم

مهرداد

سلام چرا به من سر نمیزنی؟ باید کارت دعوت بفرستم؟ با "ذکر بردار کردن حسنک وزیر" به روزم

آتنا

داداش خودمی!اوه اوه![ماچ]