یک شعر

از کجای بیابانی که با خورشید بی بهانه بلند می شود با گرد وُ می رود به آسمان... شروع کنم؟

منی که می خواستم تمام احاطه ی اطراف را بشکنم

تا به صدای ناب چشمه برسم

وقت گریز از شهر وکینه.

 

در کدام خیابان گم می شوم؟

این فکرها مرا به کدام بی راهه می برند

که همه صورتک می زنند وُ

 می ترسم در فرار از می ترسم.

 

به پرندگان قسم

به برج بلند

به تمام احاطه ی اطراف

که روزی خورشید بلند می شود وُ 

 هجوم کلمات مرا از دفتر و کاغذ می برد

 فکر هایم را چال می کنم در خاک باغچه...

و در تاکسی به آن مردک می گویم:

یابووو    آن گوشه ی خیابان  خون بود

این گوشه پشم

گوشت احمق گند می زند به سوپ بعد از ظهر

و نمک سود وُ فلفل باج خور طعم تلخ ایرانی است

همه ی حرفها یک حرف نیست

که چوب هم از دو سر گُهی می شود...

اما کرایه دادم وپیاده شدم.

 

من باید مشتم را باز کنم  بهار را به دختری هدیه دهم تا شکوفه بزنم.

من باید بلندشوم  تا سر کوچه بروم   به بغال بگویم  شیر یارانه ای هنوز مشتری دارد.

من باید هر چه می دانم را در فرقون بریزم ببرم آنجا که عرب نی انداخت.

من باید زنگ بزنم 118شماره ی خودم را بپرسم  بعد با خودم تماس بگیرم حسابی اختلاط کنیم با هم...

من سرطان هر روز از اول صبح تا آخر شب ،کلمه وُ کتاب وُ ولش کن بابا ، تف به گور پدرت ،آه درخت پر برگ، اوه پرنده ی زیبا،وای سریال سگ مصب، هی برج حرام زاده... دارم.

رفتارم را از آیینه کپی بر نمی دارم.

چشمهایم در ندارد ، پلک دارم

در نزن، حالا حالا خوابم.

/ 20 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شه شه

سلام از ما فک کنم قالبم مورد پیدا کرده او کی می کنمش شما خوبی

آرش

تو آنقدر خوبی که من می رینم!!!!! اما در بعضی سطرها تجدید نظر کن>

رامتین زارع

ایمان تو به تر از اینم میشی مرسی رفیق کوه و کتاب کمان گر! کللن در اخیر لذت بخشه شعرا و خودت اما نثر نثر نثر نیست شعرست

شه شه

خیلی مخلصم ایمان داداف ببخشید یه مدت سر نزدم درگیر کاری بودم . تو دلم . همه تو دلیا.

شه شه

دادا گفتم ویرگول نمی زنه کیبوردم . شرمنده ف رد شد

آرش

یک خبر از یک وجود: درخت‌ها شکوفه می‌دهند پرنده‌ها آواز می‌دهند و طناب‌ها دار و درخت

مهر

باید مشتم را باز کنم ... مرسی رفیقم ........................................... ............................................ خواندیدنی شعری کاملن مبتنی بر دمکراسی ست و نه این دمکراسی دروغینی که شعارش را سیاسیون می دهند که دمکراسی راستین و هنری و نیز این ادعا که خواندیدنی ، وظیفه ی سرودن شعر سطری را از دوش شاعر برداشته و بر عهده ی خوابیننده گذاشته ، در این خوابینشگری ، به عینه مصداق می یابد . به عبارت دیگر ، مخاطب خواندیدنی "شاعر" است و مولفش – شاعر - ! این – شاعر – با شاعری که پیش از این می شناختیمش، خیلی فرق دارد و نخستین و مهم ترین فرقش ، همین که مولف خواندیدنی دست کم باید "دوکاره" باشد ؛ یعنی هم شاعر و هم نقاش ، هم شاعر و هم داستان نویس ، هم شاعر و هم فیلم ساز و ... ! .. .. .. پاره حرف دارد !

مهشید

همین کشتارها هستند که فراموش شدنی نیستند حتی اگر صحبت کردن درباره شان حرام باشد

آرش

باز هم از لذت بردیم هاااا