در دل

چه چیز گم می شود ؟\ که شهر لج می کند و هرچیز تنها شبیه خودش می ماند\پس فکرهای دیگرم را در کجای  جایِ دیگر پیدا کنم؟  \که اطراف همه کپی اطراف است \و کلمات تنها تا مرز کلمه بلدند\اگر تمام انگشتهای دنیا را هم ردیف کنم \خیلی مانده   تا   خیلی مانده...\پس می نشینم همین جا و صداهایی را  که بلدم در می آورم\دوباره از عابران هرروز حرفهای تکراری بشنوم  بروم سر کوچه همانها را بلغور کنم\ دوباره در دستشویی یبوست فکرهایم را دوره کنم و آنقدر زور بزنم تا مثلا کون ادبیات را پاره کنم...

 

/ 10 نظر / 35 بازدید
مصطفي

سلام داداش !‌ واژه ها بهانه هستن. برو تو كار لعبتك و لعبت باز كه هيچ بهانه اي نميشه مسيرش رو عوض كنه.

پریشادخت

سلام شاعر. ممنون که با حوصله متنم رو خوندی، من خودم اعتقادی به شعر بودنش ندارم، یه متن کاملا حسیه که با خوندن داستان حسنک به سراغم اومد... هربار که این داستان رو می خونم، یه جوری می شم ... حسنک رو دوست دارم چون به خاطر زندگی و زنده بودن باج نداد، نه به عربها نه به ترکها... با نظراتت تقریبا موافقم ، ولی فکر می کنم کمی عصبی باتاریخ برخورد می کنی... پیروز باشی

pezhman

خواندمت پایدار بمانی

pezhman

خواندمت پایدار بمانی

زپلشک

سلام آقای مومنی.با دو داستان به روزم...

مصطفي

سلام دادا !‌ كجايي ؟ ناپيدايي!!!