یک شعر

 ازدور که به جا ذبه ات می رسم

گشوده باش

تا در پیرهنی مشترک جا بگیریم.

هر چند عا بران خیره نگاهمان می کنند

وپلیس آجیر می شود.

 

لحنمان رسمی است

ناممان رسمی است

حواس عابران و نیمکت پارک رسمی  است

زیبایی تو و پلنگ من رسمی است

لباسها و بدنهامان رسمی است

حتی آسمان آبی هم رسمی است

چرا؟

آن سوی طناب را تو بگیر

این سو را من

آنقدر بکشیم تاااا...

اما برنده همان بازنده است

من این بازی را دوست ندارم

 

ببین:کلماتم رها نمی شوند

چرا به دنبال پیامم!؟

...طناب رها کن

و با من تا سر خط بیا

بعضی بازیها بازنده ندارد...

/ 4 نظر / 22 بازدید
سامان ح اصفهانی

چطوری موبدی؟دمت گرم شعرت را با تمام وجود دوست داشتم.امید اینکه یک روز به جاذبه اش برسی.

علی یاری

درود و سپاس که به من سر زدین. نشانی رو اشتباه گذاشته بودین... اما پیدات کردم! خواندمت و استفاده کردم دوست من.